زندگینامه نادر شاه افشار

مختصری از زندگینامه نادر شاه افشار
پادشاه دلاور و میهن پرست ایران
نادر شاه افشار از ایل افشار بود و از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام می باشد ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت ترکان عثمانی کردستانات ایران را اشغال کرده بودند . در نبرد صفویه و عثمانی هزاران سرباز ایرانی در جنگ پرافتخار چالدران بدلیل عدم وجود سلاحهای مدرن کشته شده بودند . چالدران از نبردهای بزرگ ایرانیان محسوب میشود که مردم بومی منطقه آذربایجان و کردستان و دیگر نقاط ایران تا آخرین قطره خون برای پاسداری از ایران در برابر سپاه متجاوز ترکان عثمانی به شهادت رسیده بودند . نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای ایرانی را به خاک ایران برگرداند و انتقام چالدران را از ترکان متجاوز گرفت . سپس از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند . سپس کمر بند پادشاهی ایران را در سن 48 سالگی بر کمرش بستند . او سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدودا 800 نفر ) و در قتل عام مردم ایران نقش اساسی داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند . نادر شاه با مردانگی و دلاوری حکومت محمد گورکانی را به هندی ها بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایران در بانک مرکزی است . نادر شاه بزرگ 12 سال سطنت نمود و ایران را باردگیر سرافراز در جهان سربلند و مقتدر نشان داد ولی متاسفانه در سال 1160 بوسیله عده ای از ترکان خائن کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد. نادر مردی خستگی ناپذیر , دلاور , میهن دوست , مبارز , ضد استعمار و بزرگ منش بود . آرامگاه وی در مشهد است و با همت رضا شاه بزرگ ساخته شد . در همین مکان آرامگاه بزرگ مردی دیگر کنل محمد تقی خان پسیان نیز است . دلاور بزرگ ایران از آذربایجان . در ساخت این بنای سترگ و جاوید استادان و فرهیختگانی همچون : استاد ابوالحسن صدیق ( طراح تندیس سنگی نادر ) حسین علاء , سید حسن تقی زاده , ابراهیم حکیمی , علی هیبت , علی اصغر حکمت , سپهبد امان الله جهانبانی , دکتر عیسی صدیق , سپهبد فرج الله آق اولی , سرلگشر محمد حسین فیروز , دکتر رضا زاده شفق , دکتر محمود مهران , اللهیار صالح , دکتر غلامحسین صدیقی , مهندس محسن فروغی , سید محمد تقی مصطفوی , در کل وزارت جنگ , وزارات دارائی , وزارت فرهنگ , کمکهای مردمی و دولت شاهنشاهی از مهم ترین عوامل ساخت این مجوعه سترگ و به یاد ماندنی است . در زیر نقشه ایران در زمان نادر شاه افشار نشان داده شده است ( اصل نقشه در موزه نادرشاه موجود است ) . بزرگ مردی که کشور ایران را دگر بار به صورت متحد و بزرگ گردآوری کرد . نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و باردگیر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت . شهرهای ایرانی در دوره نادر به شرح زیر بودند : جمهوری آران یا آذربایجان , ترکمنستان , افغانستان , بلوچستان ( پاکستان ) , گرجستان , داغستان , ارمنستان , بحرین , قطر , کشمیر و . . .
در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنیم :
نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم . من همیشه به دنبال نوری بودم , نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار بیگانگان قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
نادر به سفیر روسیه دستور داد که شهرهای دربند , باکو , شروان , اران , ایروان , رشت , گیلان و همه مناطق قفقاز را که پطر کبیر به تصرف خود در آورده است و همچنین تاتارهای کوهستانی داغستان را که به زیر سلطه خود در آورده بود را به ایران بازگردانند . نادر با غرور تمام اظهار داشت اگر روسها از مرزهای ما عقب نشینی نکنند خود جارویی به دست میگیرد و همه آنها را از آن مناطق بیرون خواهد ریخت . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 147
نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
نادرشاه در هنگام اقامت خود در قزوین سوگند یاد کرد که بر طبق قوانین گذشتگان سلطنت کند و ایرانیان را از تجاوزات دشمنان محفوظ دارد . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 163
نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .
نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .
نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.
نادر در مراسمهای مذهبی مردم اینگونه سخن میگفت : ای مردم چرا به جای یاری خواستن از امام علی از خداوند یاری نمی گیرید ؟ زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 263
نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .
نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .
در جنگهای نادر شاه افشار با امپراتوری عثمانی , ترکان به محض آنکه با سپاه نادر وارد نبرد می شدند شجاعت و دلیری خود را از دست می دادند . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 306
نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی , بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادیشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند . آنان خواهند آموخت آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
نادر تصمیمی اتخاذ کرد که از این پس ایرانیان آزاد خواهند بود بودن مانع به زیارت مکه معظمه بروند و از سایر اماکن مذهبی در کشورهای عربی بازدید کنند و هیچ مالیات و گمرکی پرداخت نکنند .
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 166
نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …
نادر به آیندگان چنین سفارش کرد : در مورد انتخاب بزرگان کشور دقت کنید و کسانی را که نیرنگ کار , جاه طلب و خودخواه هستند به حضورتان راه ندهید .
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 238
نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
نادر پس از پس گیری بلوچستان پاکستان و افغانستان و سمرقند و بخارا و خوارزم در ازبکستان و ترکمنستان امروزی به مقامات ترکان عثمانی نامه نوشت و درخواست شهرهای به تصرف در آمده ایرانیان را کرد و اصرار ورزید ایران بایستی به مرزهای صفویه باز گردد .
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 261
نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
نادر علمای دینی را در قزوین گردهم آورد و در مورد سهم اوقاف که مردم به آنان پرداخت میکنند چنین گفت : این مبالغ که شما از مردم دریافت میکنید صرف چه می شود ؟ علما پاسخ دادند صرف مسجد سازی و مدرسه سازی و هزینه زندگی علما . نادر گفت : مسلم است که شما در انجام وظایف خود قصور کرده اید و خداوند از کار شما راضی نیست . نزدیک پنجاه سال مملکت ما در فقر و انحطاط بود تا آنکه در نهایت سربازان نادر با جانبازی ها و فداکاری های خود در راه دفاع از ایران و افتخار این سرزمین کوشش کردند و توانستند اوضاع کشور را به حال اول بازگردانند . این سربازان علمایی هستند که باید هزینه اوقات به آنان داده شود و آنها شایسته قدردانی هستند .
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 160
نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .
نادر از دید ظاهر و اندام چنین بود : مویش سیاه , چشمانش درشت و نافذ , پیشانیش بلند , صورتش گندمگون , بدنش نیرومند و قدش در حدود شش پا , شانه هایش جلو آمده بود و صورتش هنگامیکه وی لب به سخن می گشود هیبتی خاص داشت . صدای او چنان قوی و طنین افکن بود که از مسافتهای دور شنیده می شد . تاثیر همین صدای قویش در نبردها بسیار زیاد بود . قوه حافظه او و همچنین وقوف او به احوال و اخلاق ملت ایران شگفت انگیز بود . وی نام بسیاری از سرداران را به خوبی به حافظه داشت و در جنگها نام کوچک افراد را به خوبی صدا میکرد . غذای نادر بسیار ساده بود . اغلب به مقداری نخود برشته که مانند رعیای ایرانی در جیب داشتند اکتفا میکرد . لباسش معمولی بود و اینگونه دیده می شد که وی به اندیشه و تفکر بیشتر از ظاهر و تجمل اهمیت میداد . نادر از نعمت سلامت برخوردار بود و به سختی کشیدن در زندگی عادت داشت و به ندرت کسی دیده شده بود بیشتر از وی کار کند . از این روی جسور و بی باک شده بود . در جنگها خود همیشه جلوتر از سپاه و سربازان عادی حرکت میکرد تا به سپاه خود نیرو دهد . قوه تصمیم گیری وی به حدی زیاد بود که هیچ شخصی به این سرعت قادر به اتخاذ تصمیم و اجرای آن نبود .
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 336
نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
نادر در روی سکه هایش چنین حک کرده بود :
سکه بر زر کرد نام سلطنت را در جهان نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان
و بر مهر سلطنتیش چنین :
نگین دولت و دین رفته بود چون از جا به نام نادر ایران قرار داد خدا
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 160
نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
نامه نادر به والی عراق : پاشای بغداد بداند که زیارت عتبات عالیات در عراق حق مسلم ماست و ما استرداد اسیران ایرانی را که در جنگ به اسارت شما در آمده اند را خواهانیم . از آنجا که خون هم میهنان ما هنوز خشک نشده است باید از شما انتقام بگیریم و از خون اتباع شما به همان اندازه که خون ایرانیان را ریخته اید بریزیم . از این جهت این نامه را ارسال میکنیم تا بدانید که ما ناگهانی و غیر انسانی به شما حمله نخواهیم کرد .
زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 96
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
دیدگاه طهماسبقلی خان درباره نادر : من اینگونه میپندارم که نادردر نتیجه غلبه بر ترکان عثمانی در اندیشه این است که روزی دو کشور ایران و ترکیه عثمانی را به صورت مملکتی واحد در آورد . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 157
آرامگه شهریار توانای ایران زمین نادر شاه افشار در مشهد , بنایی در شان و بزرگی این پادشاه دلاور و میهن دوست ایرانی
کوروش،ابر مرد تاریخ ایران زمین

امروز ۷ آبان روز جهانی بزرگداشت ابر مرد تاریخ کوروش بزرگ می باشد به همین مناسب بنده جستاری را تهیه کردم که در مورد موضوع ذوالقرنین می باشد در ضمن دوستان چون سایت من ۲ هفته دیگر محیا می شود دیگر انتظار بروز رسانی اینجا به صورت مرتب را نداشته باشید این به این معنی نیست که اینجا دیگر بروز نمی شود بلکه تمرکز اصلی در آنجا صورت می گیرد.
کوروش کبیر و قرآن:
کوروش کبیر در قرآن سوره کهف آیات ۸۲ تا ۹۸ با عنوان ((ذوالقرنین)) بیان شده است. اهل تفسیر و قصص درباره تعیین شخصیت ذوالقرنین و همچنین محل جغرافیایی سد یاجوج و ماجوج سرگردانند و بسیاری از آنان به اشتباه رفته اند.مفسرین دوره نخست این جور فکر می کردند که چون او دو قرن زندگی کرد لقب ذوالقرنین گرفته و بعضی دیگر معتقدند که چون از جانب پدر و مادر شریف بوده به این عنوان می خواندند. برخی هم گفته اند چون موهای پیشانی خود را می بافته و به شکل دو شاخ در پیش پیشانی خود قرار داده بدین جهت بدو ذوالقرنین می گویند.در میان مفسرین قدیم چون در قرن چهارم هجری با فلسفه ارسطو آشنا شدند و حکمت ارسطو را که با آئین توحید موافق تر از فلسفه افلاطون بود پذیرفتند بدین خاطر به اسکنر ملعون متوجه شدند. این امر ناشی از ارادت به ارسطو بود و بدین سان افسانه ها و تخیلات خویش را متوجه فردی فاسد به نام اسکندر مقدونی کردند.در این میان ابن سینا تا حدی به منظور سیاسی خویش رسید و چون مبنای فلسفه او بر تطبیق فلسفه و دین استوار بود به نظر او مناسب آمد که اسکندر گجسته(ملعون) مربی ارسطو شخصیت قرآنی داشته باشد و از این تاریخ این مرد فاسق و فاسد به عنوان ذوالقرنین در کلیه تفاسیر و مضامین به کار رفت و افسانه ها درست شد و اسکندرنامه ها نوشته شد.در میان دانشمندان قدیمی ابوریحان بیرونی که با حوادث تاریخی و موقعیت های جغرافیایی آشنا بود، نظر تطبیق ذوالقرنین بر اسکندر گجسته را هرگز نپذیرفت. در تفسیر کبیر هم امام فخر رازی بر مغابرت ذوالقرنین و اسکنر ملعون به استدلال کرده و گفته است:
((اسکندر شاگرد ارسطو بوده و به امر و نهی معلم خویش عمل می کرده،اما ذوالقرنین پیامبر بوده و با خداوند متعال در ارتباط وحی. بدین منظور به اقتضای نبوت نمی توانسته تحت ارشاد کافران قرار گیرد.))
آنچه مسلم است این است که هیچ یک از آیات قرآن و توضیحات ذوالقرنین و عملکرد او به شخص فاسد و شرابخواری که خدایان متعدد را پرستش می کرد و انحرافات اخلاقی و جنسی او زبانزد مورخین بود(منظور اسکندر ملعون) هرگز منطبق نبوده و این موضوع کاملا مشهود و اثبات پذیر می باشد.قبل از هرچیز و آغاز مبحث ترجمه آیات ۸۲ تا ۹۸ سوره کهف را می آوریم:
آیه ۸۲ سوره کهف تا ۹۸
الف) و از تو درباره ذوالقرنین سوال می کنند،بگو به زودی گوشه ای از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.))
ب) ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم. او از این اسباب پیروی و استفاده کرد.
پ) تا به غروبگاه خورشید رسید،(در آنجا) احساس کرد که خورشید در چشمه (یا دریا) تیره و گل آلودی فرو می رود، و در آنجا قومی را یافت.ما گفتیم:ای ذوالقرنین! آیا می خواهی مجازات کنی و یا پاداش نیکوئی را درباره آنها انتخاب نمایی؟
گفت:اما کسانی که ستم کردند، آنها را مجازات خواهیم کرد،سپس به سوی پروردگارشان باز می گردند و خدا آنها را مجازات شدیدی خواهد نمود.
و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد،پاداش نیکو خواهد داشت و ما دستور آسانی به او خواهیم داد.
د) سپس از اسبابی که در اختیار داشت، بهره گرفت تا به خاستگاه خورشید رسید در آنجا مشاهده کرد که خورشید بر جمعیتی طلوع می کند که جز آفتاب برای آنها پوششی قرار نداده بودیم(یعنی لباس و خیمه و مسکنی که از حرارت خورشید سایبان کنند نداشتند)هم چنین بود و البته ما از اصول آن کاملا باخبر بودیم.
ه) باز از جنوب به سمت شمال سفر را ادامه داد و با وسائل تعقیب می کرد. تا رسید میان دو سد (دو کوه). آنجا قومی را یافت که سخنی فهم می کردند(زبان نفهم بودند) آنان گفتند ای ذوالقرنین (قوم) یاجوج و ماجوج فساد و خونریزی و وحشی گری بسیار می کند آیا چنانکه ما خرج آنها را به عهده گیریم سدی میان ما و آنها بندی؟ که ما از شر آنان آسوده گردیم؟
ذوالقرنین گفت: تمکن و ثروتی که خدا به من عطا فرموده از هزینه شما بهتر است. اما شما با من به قوت بازو کمک کنید، تا سدی محکم برای شما بسازم که به کلی مانع دستبرد آنها شود. و گفت قطعات آهن بیاورید آنگاه دستور داد که زمین را تا به آب بکنند و از عمق زمین تا مساوی دو کوه از سنگ و آهن دیواری بسازنند و پس آتش افروخته تا آهن گداخته شود،آنگاه مس گدا� از سرزمین ماد و پارس اشاره کرده که به او توانایی بخشیده و دروازه ه�ر بالای آن شدن و رخنه در آن توانایی یافتند.
ذوالقرنین گفت که این از لطف و رحمت خدای منسب و آنگاه که وعده خدا فرا رسد آن سد متلاشی و پاره پاره گرداند و البته وعده خدا محقق و راست خواهد بود.
این آیات نص قرآن است که بیان شد. در میان کتب تفاسیر قرآن مانند تفسیر المیزان و تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی و جمعی از علمای اسلام بر این عقیده هستند که ((ذوالقرنین)) یاد شده همان کوروش کبیر است علت را از پنج تفسیر مورد بررسی قرار می دهیم.
الف) ((از تو درباره ذوالقرنین سوال می کنند)) چه کسانی از پیامبر اسلام درباره شخصیت ذوالقرنین سوال می کنند؟طبق تعاریف و تفاسیر موجود در مورد سوره کهف یهودیان سه موضوع را از پیامبر می پرسند تا به اصطلاح او را مورد محک قرار دهند. یکی مسئله روح و دومی داستان اصحاب کهف و سوم سرگذشت ذوالقرنین. سرگذشت شخصی که مسیح خداوند برای یهودیان و ناجی آنان بود. مناسب و انگیزه سوال یهودیان کاملا قابل درک می باشد اینان چون برای شخصیت کوروش کبیر بی نهایت احترام قائل بودند بدین سبب برایشان مهم بودند که بدانند پیامبر مسلمانان درباره او چه می گوید.
ب) ((ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم تا....))
طبق بررسی کتب عهد عتیق و تورات خداوند متعال توسط پیامبران بنی اسرائیل بارها و بارها بر منجی شرقی از سرزمین ماد و پارس اشاره کرده که به او توانایی بخشیده و دروازه ها را برای او گشوده و کلیه ابزار را در اختیارش گذاشته تا اراده خدا را در زمین به مورد اجرا قرار دهد. در تورات نام کوروش از زبان خداوند متعال جاری شد و او را شبان خویش نامیدند و تاکید نمودند که من او را به اسم خواندم.
ج) ((تا به غروبگاه خورشید رسید، در آنجا...))
براساس مدارک و شواهد مستند و مکتوب و نظر متفق مورخین کوروش کبیر بعد از اتحاد ماد و پارس در همان ابتدا لشکرکشی به لیدی داشت. سرزمین لیدیدر طرف غرب سرزمین کوروش قرار داشت و شهر ساردنزدیک دریای مدیترانه قرار داشت و این صحنه همان صحنه بود که کوروش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجک های ساحلی مشاهده کرد.
د)...به خواستگاه خورشید رسید و مشاهده کرد...))
لشکرکشی دوم کوروش کبیر بعد از مراجهت به مملکت خویش حرکت به سمت شرق بوده است. سرزمین های پارت،زرنگ و هرات خوارزم و گندار و ثه ت گوش کاملا با آیه فوق منطبق است و گرمای شدیدی در برخی مناطق باعث عدم پوشش لباس و چادر در بین اهالی بومی منطقه بوده است.
ه) ((باز از حنوب به شمال سفر کرد و ...))
در ادامه سفرهای شرقی و شمالی کوروش کبیر تا قبل از حمله به بابل او به سرزمین های شمالی ارمنستان فعلی و قفقاز رفت و در آنجا میان کوه های قفقاز و در تنگه معروف ((داریال)) سدی ساخت که به سد ذوالقرنین معروف شد. نهری که امروزه نیز به نام ((سائرس)) به معنای کوروش به یونانی در جریان است و در آثار باستانی ارمنی از این دیوار به نام ((بهاگ گورائی)) یا تنگه کوروش یاد می کنند. این سند نشان می دهد که بانی این سد کوروش بزرگ بوده است.
درباره قوم یاجوج و ماجوج هم در تورات و کتاب حزقیل نبی و رویای یوحنا فصل بیستم از آنان گوگ یا همان جوج و ماجوج یاد کرده است. به گفته مفسرین بزرگ علامه طباطبائی در المیزان، از مجموع گفته های تورات استفاده می شود که در نقاط شمالی آسیا می زیستند و مردمی جنگجو و غارت گر بودند.آنان قبیله ای خونخوار و وحشی بودند که از شمال دریای خزر به این سمت آمده و برای قوم مذکور مزاحمت ایجاد می کردند که با ساخت سد جلوی اینان گرفته شد اما در نهایت اینان قرن ها بعد(قرن چهارم میلادی) هجومی به تمدن امپراتوری روم تحت زمامداری ((آتیلا)) انجام دادند و همه را از بین بردند.آنچه در تطورات حاکمه بر لغات و سیری در زبان ها در طول تاریخ بوده است دو کلمه چینی ((منگوگ)) و ((مگوگ)) بیان شده که می توان به منغول و مغول یا همان مغولستان اشاره کرد که در شمال شرقی آسیا می زیستند و در اعصار قدیم به طرف چین حمله ور شدند و آنان برای رهایی دیوار چین را ساختند. بعدها از بالای دریای خزر و از طریق داریال قفقاز به سرزمین های ارمنستان و شمال ایران سرازیر می شدند که با سدی،کوروش مانع این حمله شد و در نهایت به سمت شمال اروپا حمله بردند و اروپائیان به آنان (یست) می گفتند و در این حمله وحشیانه دولت روم سقوط کرد.
و خلاصه آنچه در سوره اصحاف کهف تحت عنوان ((ذوالقرنین)) با لشکرکشی به غرب و پس به شرق و شمال و ساختن سد در آنجا و اعتقاد به روز رستاخیز و جزا (در آیه ۸۷ سوره کهف اشاره به بازگشت به سوی خدا و کیفر و مجازات الهی سخن به میان می آید) و همین طور مجازات یا عدم مجازات شاهان (بالتازار و نبونید و کرزوس و ...) هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد که منظور قرآن مااند دیگر کتب آسمانی (تورات) ((کوروش کبیر)) بنیانگذار هخامنشی می باشد و تفاسیر مهم اسلامی از جمله تفسیرالمیزان و تفسیر نمونه و همین طور دانشمندان معاصر مانند مولانا ابوالکلام (وزیر فرهنگ هندوستان) بدان اشارت کرده اند. اما مسئله ایمانش به خداوند متعال و روز جزاء در کتاب عزرا و دانیال نبی (ع) و اشعیا نبی (ع) و دیگر کتب عهد عتیق (تورات) موجود است و در آنها بارها کوروش را تجلیل و تقدیس کرده است. ضمنا مجسمه سنگی او در پاسارگاد جای هیچ شک و تردید باقی نمی گذارد و وجود کلاه شاخ دار و خواب دانیال نبی (ع) درباره قوچ دو شاخی که شرق و غرب جهان را شکست داد و خصایص اخلاقی این مرد بزرگ ثابت می کند که:

((ذوالقرنین قرآن کسی نیست جز کوروش کبیر شاه هخامنشی))
سقوط هواپیمای توپولوف در قزوین مسیر ایران - ارمنستان
فرارو- حادثه ای دیگر در صنعت هوانوردی کشور و واقعه ای دلخراش برای مردم ایران. ساعاتی پیش یک هواپیمایی توپولوف متعلق به هواپیمایی کاسپین که ازفرودگاه امام خمینی(ره) تهران عازم ایروان بود در شهر قزوین سقوط کرده و متاسفانه تمام مسافران و خدمه آن کشته شدند.
به گزارش خبرگزاری ها اين هواپيما 16 دقيقه پس از برخاستن از فرودگاه بينالمللي حضرت امام خميني (ره) و در ساعت 11 و 33 دقيقه دچار سانحه شده است و 153 مسافر و 15 خدمه آن کشته شده اند.
اجساد كشتهشدگان هواپيماي توپولوف سوختهاند
فرمانده نيروي انتظامي استان قزوين گفت: هواپيماي توپولوف با شماره پرواز 7908 به طور كامل منهدم شده و جنازهها نيز متأسفانه به طور كامل سوخته و نابود شدهاند.
سرهنگ مسعود جعفرينسب فرمانده انتظامي استان قزوين در گفتگو با فارس افزود: هواپيما سقوط كرده و به طور كامل منهدم شده و جنازهها به طور كامل سوخته و نابود شدهاند.
وي گفت: تمامي مسافران اين هواپيما كشته شدند.
کمکی از مامورین هلال احمر ساخته نیست
به دلیل شدت انفجار و سوختگی شدید تمامی سرنشینان هواپیمای سقوط کرده کاسپین به شماره7908 هیچگونه کمکی از ماموران اعزامی جمعیت هلال احمر حاضر در محل حادثه برنمی آید.
دبیر کل جمعیت هلال احمر کشور در گفتگو با مهر با اعلام این مطلب گفت: نیروهای جمعیت هلال احمر بلافاصله پس از اطلاع از حادثه سقوط هوایپمای 7908 کاسپین در محل حاضر شده و اقدامات اولیه خود را آغاز کردند.
دکتر سید احمد موسوی افزود: متاسفانه به دلیل شدت انفجار و سوختگی شدید پیکر کشته شدگان هیچگونه کمکی از دست ماموران ما ساخته نیست و درصدد انتقال اجساد به مراکز مربوطه هستیم.
پراکندگی قطعات هواپیمای سقوط کرده
قطعات هواپیمای مسافری سقوط کرده در مسیری چند کیلومتری در محل حادثه پراکنده شده است.
به گزارش مهر از محل حادثه، به نظر می رسد قطعات هواپیمای یاد شده در مسیری به طول چند کیلومتر پراکنده است. همچنین بین 50 تا 60 هکتار مزارع گندم و ذرت در محل سقوط هواپیما آتش گرفته و در آتش می سوزند.
در محل برخورد سنگین قطعه هواپیما با زمین گودال عظیمی به طول 60 تا 70 متر ایجاد شده است.
هم اکنون نیروهای اورژانس، آتش نشانی ، انتظامی و پلیس در محل حادثه حضور دارند و دو بالگرد وارد منطقه شده اند.
اغلب مسئولان استان قزوین در محل حادثه حاضرند.
10 جودوكار و مربي جان خود را در سقوط هواپيما از دست دادند
اعضاي تيم ملي نوجوانان جودو ايران در مسير سفر به ارمنستان، در سانحه سقوط هواپيما در شهر قزوين جان خود را از دست دادند.
به گزارش فارس، اين تيم كه قرار بود 15 مرداد در پيكارهاي جهاني مجارستان حاضر شود براي كسب آمادگي بيشتر تصميم داشت در ايروان اردوي مشترك برگزار كند كه در اين سانحه همگي جان خود را از دست دادند.
وحيد ابراهيمي (وزن 51- كيلوگرم)، ايمان زيني وند (وزن 55- كيلوگرم)، حسين بناء (وزن 60- كيلوگرم)، سعيد رسولي (وزن 66- كيلوگرم)، مصطفي صباغي (وزن 73- كيلوگرم)، يحيي باقرپور (وزن 81- كيلوگرم)، مصيب عزيز الهي (وزن 90- كيلوگرم) و عليرضا لشكري (وزن 90+ كيلوگرم) به همراه علي بهرامي به عنوان سرمربي و علي محدث مربي اعضاي اين تيم را تشكيل مي دادند.
اين هواپيما 16 دقيقه بعد از پرواز از فرودگاه امام خميني در روستاي فارسيان اقباليه قزوين سقوط كرد و تمامي 168 سرنشين آن كشته شدند.
ايراني يا خارجيبودن سرنشينان هواپيماي توپولوف هنوز مشخص نشده است
سرپرست پليس فرودگاههاي كشور تابعيت مسافران هواپيماي سقوط كرده در قزوين را نامشخص عنوان كرد.
سرهنگ حسين ايازنيا، سرپرست پليس فرودگاههاي كشور در گفتگو با خبرنگار ايلنا گفت: هنوز اطلاعات تكميلي در خصوص جزئيات اين حادثه به دست نيامده است و در حال حاضر در حال بررسي اين موضوع هستيم.
وي تصريح كرد: ايراني يا خارجي بودن سرنشينان اين پرواز هنوز معلوم نيست و تنها تعداد آنها كه 153 نفر مسافر به همراه 15 خدمه اين پرواز مشخص شده است.
سرهنگ ايازنيا در ادامه اظهار داشت: علت بروز اين حادثه در دست بررسي است و براي مشخص شدن علت دقيق آن زمان بيشتري نياز است.
اسامي كادر پروازي توپولف 7908 اعلام شد
براساس اطلاعات كسب شده توسط خبرنگار ايلنا، خلبان هواپيماي توپولف 7908 كاپيتان شير اكبري بوده است.
تيم پروازي اين هواپيما شامل مهمانداران قائم مقامي، ملك نژاد، اصلاني، فرهادي و جواني بوده است.
هنوز اطلاعات تكميلي درباره اسامي مسافران از سوي سازمان هواپيمايي ارائه نشده است.
سایت «فرارو» این حادثه ناگوار را به مردم ایران تسلیت می گوید
مختار بن ابی عبیده ثقفی
پدرش در واقعه یوم الحجر در عراق به قتل رسید. مختار بعدها از شیعیان شد، تا جایی که زمانی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد، در منزل او اقامت گزید.
مختار زمانی که ابن زیاد مسلم را دستگیر و به قتل رساند، در کوفه نبود. وقتی به کوفه وارد شد به دست عمال عمرو بن حریث دستگیر شد.
در تمام مدتی که جریان کربلا رخ داده ،در زندان بود تا اینکه بعدها با وساطت عبدالله بن عمر از زندان آزاد و مجبور به سفر به طائف گردید.
وی یک سال در طائف سکونت گزید. در آن زمان، عبدالله بن زبیر حاکم مکه بود. پس از بازگشت مختار به مکه، ابن زبیر او را دعوت به همکاری کرد. او نیز با گرفتن تعهد مبنی بر اینکه در کارها او را شریک خویش قرار دهد با او بیعت کرد.
در جریان محاصره مکه توسط سپاه اموی، مختار نیز در کنار دیگران بشدت از حرم الهی دفاع کرد. پس از پایان محاصره، مختار به کوفه بازگشت. در این زمان کوفه به دست طرفداران عبدالله بن زبیر افتاده بود.
ورود او به کوفه مصادف با آمادگی توابین برای خروج از شهر بود. طبعاً مختار نمی توانست در مقابل سران توابین قد علم کند. به همین جهت صبر کرد تا عاقبت کار توابین مشخص گردد.
پس از خروج توابین از شهر، قاتلین امام حسین «ع که از ناحیه مختار هراس زیادی داشتند، حاکم زبیری کوفه را وادار کردند تا مختار را زندانی کند. مختار دوباره زندانی شد، اما پس از مدتی با شفاعت عبدلله بن عمر نزد ابن زبیر آزاد گردید.
وی پنهانی مشغول آماده کردن قیام خود گشت و از بازماندگان توابین خواست تا آماده باشند. او آن را به کتاب خدا، سنت رسول، انتقام خون اهل بیت، دفاع از ضعفا و جهاد با کسانی که حرام اسلام را حلال کرده اند،دعوت می کرد.
مختار شیعیان را در محلهای خاصی گرد هم می آورد و خود را به عنوان نماینده محمد بن حنفیه مطرح می ساخت. گروهی از شیعیان نزد محمد بن حنیفه در مدینه رفتند و از او در این باره پرسیدند. محمد بن حنیفه نیز به صورت سر بسته و مبهم از مختار حمایت کرد، یعنی گفت که:
از جمله آنان ابراهیم بن اشتر، فرزند مالک اشتر بود که توانست او را به سوی خود جلب کند.
بالاخره در شب چهاردهم ربیع الاول سال 66 شورشی آغاز گشت. دسته های سپاهیان او در شهر می گشتند تا هر که می خواهد به آنان ملحق شود. در جریان تسخیر شهر کوفه توسط نیرو های مختار، درگیری های متعددی رخ داد.
سرانجام کوفه بدست مختار افتاد و عبدالله بن مطیع حاکم زبیری مخفیانه از شهر خارج شد. وی با مردم شهر به عنوان امیر آنها بیعت کرد.اما اشراف کوفه که از مختار هراس داشتند دست به قیام زدند، که قیامشان سرکوب شد.
پس از این جریان مختار ماموریت اصلی خود یعنی کشتن قاتلین امام حسین را آغاز کرد. وی اعلام کرد:
هر کس در خانه خویش را به روی خود ببندد، امنیت خواهد داشت، مگر کسی که در ریختن خون فرزندان پیامبر مشارکت داشته باشد، بسیاری از اشراف که در ماجرای کربلا دست داشتند به سمت بصره فرار کردند.
اما یاران مختار بسیاری از آنان را دستگیر کرده و نزد مختار می آوردند. او نیز دستور می داد که آنان را به قتل برسانند. حتی دست و پای بعضی را که جرمشان سنگینتر بوده قطع کرده و به قتل می رساندند.
تعداد تخمینی کسانی که به جرم شرکت در حادثه کربلا کشته شدند، حدود سه هزار نفر ذکر شده است.
از جمله این افراد شمر بن ذی الجوشن، حرمله و عمر بن سعد را می توان نام برد.
بعد از این وقایع، مختار سپاهی را به سمت مدینه فرستاد تا مدینه را از تسلط عبدالله بن زبیر، خارج ساخته و به این ترتیب زمینه را برای حاکمیت شیعی بر حجاز آماده کند. اما این سپاه از سپاه عبدالله بن زبیر، شکست خورد.
مختار حتی نامه ای هم به محمد بن حنفیه نوشت که در آن هدفش را تصرف بلاد برای حاک�رفتن از قاتٍ8�ه و از او خواست تا سپاهی را به سوی مدینه گسیل کند. اما محمد بن حنفیه با تمجید از او و نیتش، آنرا نپذیرفت.
مهم ترین اقدام مختار
مهم ترین اقدام مختار را می توان مقابله با سپاه شام دانست. این جنگ در سال 67 هجری میان سپاه اعزامی مختار به فرماندهی ابراهیم بن مالک اشتر و سپاه شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد، حصین بن نمیر سکونی، شرحبیل بن ذی الکلاع سپاه شام نیز شکست خورده و متفرق گردید.
حمله سپاه زبیریان به فرماندهی مصعب بن زبیر را باید پایان کار مختار به حساب آورد. آنها می خواستند مختار را سرکوب کرده و کوفه را زیر سلطه خود درآورند. در این رابطه افرادی چون محمد بن اشعث بن قیس که از قاتلین امام حسین بود، در شمار افرادی بود که به عنوان یکی از فرماندهان نیروهای زبیری به کوفه حمله برد. جریان درگیری به نفع زبیریها خاتمه یافت و مختار با گروهی از یارانش به شهادت رسیدند. (سال 67 هجری)
گرچه ممکن است انگیزه های مختار کاملاً حق نبوده باشد، امااو کسی است که با انتقام گرفتن از قاتلین اهل بیت، دل امامان شیعه را شاد کرد.
از امام باقر روایت شده که فرمود :
او را دشنام ندهید، او قاتلین کشته های ما را کشته، انتقام ما را گرفته، یتیمان ما را شوهر داده و در وقت عسرت به ما کمک مالی کرده است.
یزید پسر معاویه
مادر او میسون دختر بجدل ابن انیف کلبی است.
در اواخر سلطنت معاویه، گروهی از یارانش مانند مغیره بن شعبه از او خواستند تا یزید را به جانشینی خود منصوب نماید.
معاویه نیز در سال 56 هجری او را به ولایتعهدی خود برگزید و از مردم برای بیعت با او پیمان گرفت یزید جوانی بود هوسباز که از فسق و فجور در ملاء عام هیچ گونه باکی نداشت و علناً شراب می خورد( باده گساری یزید ) و با میمون بازی می کرد،(علاقه به حیوانات ).
پس از مرگ معاویه، چهار نفر از بیعت با او سر باز زدند: امام حسین علیه السلام، عبدالله بن زبیر، عبدالرحمن بن ابوبکر و عبدالله بن عمر. این چهار تن در مدینه بودند.
--------------------------------------------------------------------------------------------
|
یزید وارث نظام سیاسی و اوضاع و احوال اجتماعی دوران زمامداری معاویه بود. در واقع از نظر ماهیت، حاكمیت یزید تداوم و استمرار شكل متكامل و نهادینه شده ی نظام سلطنتی – استبدادی معاویه بود. در خصوص عملكرد یزید باید گفت كه وی فاقد كیاست و سیاست مزورانه و ظاهرسازی پدرش معاویه بود؛ لذا از تظاهر به فسق و فجور و مخالفت علنی با احكام و اصول و شعائر اسلامی هیچگونه ابایی نداشت. او در آشكار ساختن عقاید خود و خاندانش تا آنجا پیش رفت كه علناً از شكست كفار قریش در برابر مسلمانان در جنگ بدر اظهار تأثر و اندوه می كند و كشتن فرزندان پیغمبر و خاندان وحی و فضیلت را در كربلا به حساب انتقام از پیامبر بزرگ اسلام می گذارد، و آرزو می كند:« ای كاش اجداد و پدران او بودند و شهادت جگرگوشه ی رسول الله را می دیدند و به او میگفتند ای یزید دست تو شل مباد.» صرف نظر از اين وجه تمايز اساسى، تفاوت قابل توجهی میان اقدامات یزید و معاویه ملاحظه نمی گردد و در واقع با توجه به اشتراك ماهیت حكومت، اعمال و افعال به ویژه سیاسی آنها را می توان در چارچوب یك مقوله ی واحد گنجاند. به هر حال به منظور تبیین و تشریح و شناخت بیشتر علل و عوامل سیاسی كه خصوصاً تأثیر مستقیم و آنی در تنها ماندن امام حسین(ع) در واقعه ی كربلا داشت، اختصاراً به عملكرد یزید عمدتاً تا وقوع حادثه ی كربلا اشاره خواهیم كرد. كشتار، غارتگرى، تجاوزیزید ضعف خود را در عدم برخورداری از فراست و سیاست مكر و خدعه ی پدر، با به كار گیری افراطی و گسترده تر اهرمهای دیگر یعنی ایجاد رعب و وحشت و قتل عام و تعدّیهای وحشیانه جبران كرد. هرچند دوران حكومت یزید بسيار كوتاه بود، و بیش از سه سال طول نكشید، اما در همین اندك مدت، ننگین ترین جنایتها و خیانتها به دست او انجام شد. در سال اول حكومتش، امام حسین(ع) را به شهادت رساند و در سال دوم، مردم مدینه را دچار رعب و وحشت ساخت و آنچه كه در مدینه بود، برای لشكریان خود مباح گردانید و در سال سوم، خانه ی خدا، كعبه را با منجنیق سنگ باران كرد. انتصاب عبیدالله بن زیاد به استانداری كوفهمهمترین عامل و ابزار یزید در اعمال سیاست تهدید و ارعاب و كشتار در بحبوحه ی قیام امام حسین(ع)، و بانی اصلی و مستقیم عهدشكنی و عدم حمایت مردم كوفه از امام حسین(ع)، عبیدالله بن زیاد بود. هنگامی كه یزید از ورود نماینده ی مخصوص امام حسین(ع)، یعنی مسلم، در كوفه و موفقیت سریع و استقبال گرم مردم از آن بزرگوار اطلاع یافت و دانست كه نعمان بن بشیر استاندار كوفه آنچنان جسور نیست كه بتواند تسلط حكومت وی را بر آن ناحیه حفظ كند، به ناچار دست به دامان كثیف ترین و بی اصالت ترین نوكران و عمّال خویش یعنی عبیدالله بن زیاد زد و او را كه در بصره حكومت داشت با حفظ سمت به استانداری كوفه منصوب ساخت؛ و مأموریت داد تا كوفه را آرام كند و جنبش اصیل و مقدسی را كه به حمایت از خاندان شریف پیغمبر به وجود آمده بود، به سختی سركوب سازد. عبیدالله بن زیاد با یك سلسله اقدامات تاكتیكی ذیل مردم را از گرد مسلم پراكنده ساخت و نهایتاً ازپشتیبانی امام حسین(ع) باز داشت. الف- مكر و حیله: عبیدالله بن زیاد با نیرنگ خاصی وارد كوفه شد و با آن كه نیروی نظامی قابل ملاحظه ای نداشت، با خدعه و شيطنت و تهدید و تطميع آنچنان كوفه را در برابر قدرت پوشالي يزيد مرعوب ساخت كه توانست در كمترين مدت تسلط از دست رفته ي حكومت یزید را بر آنجا به صورت بهتر و مقتدرتر باز گردانده و نيروي عظيمي را كه در حمايت از مسلم بن عقيل گرد آمده بود، ب هآسانی متلاشی سازد. عبیدالله دستور داد، منادی در همه جا ندا در دهد و بگوید:« مردم كوفه، بر بیعت با یزید ثابت بمانید، پیش از آن كه وی ارتشی نیرومند از شام بفرستد تا مردان شما را بكشند و زنان شما را به اسارت ببرند. ب- تهدید، رعب و وحشت: ابن زیاد در زمان قیام امام حسین(ع) و اعلام حمایت مردم از آن حضرت و مخالفت با یزید، در بصره با خشن ترین زبان به مردم گفت:« اگر به من خبر برسد كه كسی مخالفت و ستیزه جویی كرده، یا شایعه پراكنی كرده است، خودش و بستگانش را خواهم كشت. نزدیك را به گناه كسی كه دور است و بی گناه را به جرم گناهكار مؤاخذه خواهم كرد تا به راه راست بیاید و آن كسی را كه قبلاً می گوید و بیم می دهد، بهانه ای باقی نمی گذارد.» خشونت، گناهكار و بی گناه نمی شناسد. آنچه برایش اهمیت دارد، بقای قدرت است به هر قیمت كه باشد. عبیدالله بن زیاد همین زبان و رفتار را به حداكثر ممكن در كوفه به كار برد و خشونت و قساوت را به قله ی پستی و دنائت رسانید و خطاب به مردم استبدادزده ی كوفه گفت:« برای مخالفان زهر كشنده ام و هركس از شما باید فقط برای حفظ جان خویش بیندیشد.» ج- جنگ روانى: از سوي ديگر عبيدالله بن زياد دست به يك جنگ روانى تمام عيار و گسترده زده بود تا رعب و وحشت مثل خون در قلب و شريانهاي مردم كوفه جريان يابد و روحياتشان تضعيف گردد. بازار آهنگران كوفه یكسره شب و روز كار می كرد. صدای تیز كردن نیزه ها و شمشیرها در شهر پیچیده بود. آتش كوره ی آهنگران لحظه ای خاموش نمی شد. شمشیرها را تیز می كردند و به زهر، آب می دادند. این فضا به آسانی انسانهای چندچهره و بی هویت كوفه را مثل كاهی اسیر تندباد استبداد می نمود. |
یزید به حاکم مدینه نوشت که حتماً از حسین بن علی و عبدالله بن زبیر برایش بیعت بگیرد وگرنه آنها را بکشد. امام حسین حاضر به بیعت نشد و از مدینه همراه با اهل بیت پیامبر خارج شد که این حرکت بعدها به واقعه کربلا و شهید شدن ایشان منتهی گردید.
فاجعه کربلا در نخستین سال خلافت یزید رخ داد در ابتدا یزید از کشتن آن حضرت و سرکوبی قیام کربلا بسیار خوشحال بود، اما پس از مدتی به سبب خشم و نفرتی که مردم نسبت به او پیدا کردند سخت از این کار پشیمان گشت.
در سال 63 هجرت مردم مدینه بر ضد او شورش کردند. لذا او مسلم بن عقبه را مامور سرکوبی این شهر کرد. مسلم بن عقبه شهر مدینه را ویران و مردم آن را قتل عام نمود و به سپاهیانش اجازه داد هر کاری که می خواهند با مردم مدینه انجام دهند. این واقعه هولناک در تاریخ به نام واقعه حره معروف است.
در سال 64 برای محاصره و نابودی عبدالله بن زبیر، سپاهی را به سوی مکه گسیل داشت سپاه یزید با استفاده از منجیق کعبه را که پناهگاه عبدالله بن زبیر بود، به آتش و سنگ بستند به طوری که خانه ویران گردید. اما قبل از اینکه کار دیگری بکنند، خبر رسید که یزید مرده است. لذا محاصره را نیمه تمام گذاشتند و باز گشتند.
او در چهاردهم ماه ربیع الاول سال 64 هجری در سن 38 سالگی در گذشت. پس از او فرزندش معاویه دوم به خلافت رسید.
منابع: لغت نامه دهخدا.
هنگامی که بیماری معاویه شدت یافت، نامهای به یزید نوشت و او را از بیماری خود آگاه ساخت. یزید بیدرنگ به سوی دمشق حرکت کرد ولی هنگامی به آن جا رسید که سه روز از خاکسپاری معاویه گذشته بود.
ضحاک بن قیس و جماعتی از او استقبال کردند. یزید ابتدا به سراغ قبر معاویه رفت و بر آن نماز گزارد؛ سپس در مسجد شهر به منبر رفت و ضمن تجلیل از معاویه، برای جلب محبت مردم نسبت به خود و جلوگیری از شورش و مخالفتشان وعدههایی به آنها داد.
یزید در ماه رجب سال 60 هجری بر تخت حکومت تکیه زد. خبر در گذشت معاویه را به کارگزاران خود در شهرها اطلاع داد و آنها را در مقام خود باقی گذاشت و به توصیهی سرجون، غلام معاویه، حکومت کوفه و بصره را که بیشتر از جای دیگر، محل سکونت مخالفان حکومت اموی بود، به عبیدالله بن زیاد سپرد.
هنگامی که بیماری معاویه شدت یافت، نامهای به یزید نوشت و او را از بیماری خود آگاه ساخت. یزید بیدرنگ به سوی دمشق حرکت کرد ولی هنگامی به آن جا رسید که سه روز از خاکسپاری معاویه گذشته بود.
ضحاک بن قیس و جماعتی از او استقبال کردند. یزید ابتدا به سراغ قبر معاویه رفت و بر آن نماز گزارد؛ سپس در مسجد شهر به منبر رفت و ضمن تجلیل از معاویه، برای جلب محبت مردم نسبت به خود و جلوگیری از شورش و مخالفتشان وعدههایی به آنها داد.
یزید در ماه رجب سال 60 هجری بر تخت حکومت تکیه زد. خبر در گذشت معاویه را به کارگزاران خود در شهرها اطلاع داد و آنها را در مقام خود باقی گذاشت و به توصیهی سرجون، غلام معاویه، حکومت کوفه و بصره را که بیشتر از جای دیگر، محل سکونت مخالفان حکومت اموی بود، به عبیدالله بن زیاد سپرد.
------------------------------------------------------------------------------------
هنگامی که معاویه در سال 60 هجری در نیمه ماه رجب از دنیا رفت و یزید به خلافت رسید نامه ای به ولید بن عتبه فرزند ابوسفیان که از طرف معاویه فرماندار مدینه بود نوشت که بدون درنگ از حسین علیه السلام بیعت بگیرد و به هیچ وجه به او مهلت ندهد.
ولید شبانه کسی را نزد حسین (علیه السلام) فرستاد و او را خواست. امام از مرگ معاویه آگاه شد و به گروهی از نزدیکان فرمان داد تا سلاحهای خویش را بردارند. آن گاه به ایشان فرمود: ولید مرا احضار کرده و من نگرانم که مرا به کاری مجبور کند که نتوانم آن را بپذیرم، و از شر ولید نیز ایمن نمی توان بود. شما همراه من باشید؛ و بر در خانه بنشینید. اگر صدای مرا شنیدید، وارد شوید تا از من دفاع کنید.
آن گاه نزد ولید رفت. مروان بن حکم نیز نزد او بود. ولید خبر مرگ معاویه را به امام داد و امام فرمود: « انالله و انا الیه راجعون.» آن گاه نامه یزید و فرمانی را که برای بیعت گرفتن از امام فرستاده بود، خواند.
امام فرمود: گمان ندارم تو قانع باشی که من پنهانی با یزید بیعت کنم بلکه آشکارا بیعت کنم تا مردم بدانند .
ولید گفت: آری چنین است.
امام فرمود: پس صبر کن تا بامداد شود. ولید گفت: باشد، بازگرد تا با گروهی از مردم برای بیعت نزد ما بیایی.
مروان به او گفت: به خدا اگر حسین اینک از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر هرگز به او دست نخواهی یافت تا میان تو و او کشتار بسیاری بشود. او را نگهدار تا یا بیعت کند یا گردنش را بزنی.
حسین علیه السلام از جا جست و به او فرمود: ای پسر زرقاء (زن کبود چشم) تو مرا می کشی یا او؟ به خدا دروغ گفتی و نابجا سخن گفتی.
این سخن را گفت و از خانه بیرون رفت و با نزدیکان خود به راه افتاد و به منزل خویش به راه افتاد.
منابع:
- ارشاد مفید، ج 2، ص 30.
هنگامی که پیام آور والی مدینه برای گرفتن بیعت برای یزید نزد امام حسین علیه السلام آمده امام متوجه مرگ معاویه گردید لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر مانع از کشتن امام شوند.
امام در برابر در خواست ولید به بیعت با یزید فرمود شخصی همانند من نباید در خفا و پنهانی بیعت کند، بلکه در ملأ عام و در مسجد باید بیعت کند. ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را بر دستگیری امام تحریک کند. امام نیز با تندی به مروان و در حالی که از اتاق خارج می شد رو به ولید کرد و فرمود: ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل نزول ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.
خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است،( یعنی سرسلسله هدایت پیامبر اکرم است که جد من است،وآخرین وصی پیامبر، مهدی علیه السلام است که او نیز از ما می باشد ).
یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علناً به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهد کرد.
منابع:
- حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 181
- الفتوح، ج 5، ص 11.
-----------------------------------------
مروان بن حکم فردای آن شبی که ولید، امام حسین علیه السلام را برای بیعت با یزید به مقر حکومت فراخوانده بود، به امام گفت:« به تو دستور میدهم با امیرالمؤمنین یزید بیعت کنی؛ زیرا این بیعت برای دین و دنیایت سودمندتر است.»
امام علیه السلام فرمود:« انا لله و انا الیه راجعون. اگر امت گرفتار امیری چون یزید گردد، باید با اسلام وداع کرد. وای بر تو ای مروان! مرا به بیعت یزید فرمان میدهی در حالی که او مرد فاسقی است! چرا چنین سخن ناروایی میگویی؟ تو را ملامت نمیکنم؛ زیرا تو همان کسی هستی که هنگامی که هنوز در صلب پدرت، حکم بن العاص، بودی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تو را لعنت فرمود.»
سپس فرمود:« دور شو ای دشمن خدا! ما اهل بیت رسول خدا هستیم. حق با ما و در میان ماست و زبان ما جز به حق سخن نمیگوید. من خود از رسول خدا شنیدم که فرمود:« خلافت برای فرزندان ابوسفیان و فرزندزادگان و غلامان آنها حرام است.» و میفرمود:« اگر معاویه را بر فراز منبر دیدید، بیدرنگ شکم او را پاره کنید.»
به خدا سوگند، مردم مدینه او را بر فراز منبر جدم رسول خدا مشاهده کردند ولی به آنچه مأمور شده بودند عمل نکردند!»
مروان خشمگین شد و فریاد زد:« هرگز رهایت نمیکنم تا با یزید بیعت کنی! شما فرزندان علی علیه السلام، کینه آل ابوسفیان را در سینه دارید و جا دارد که با آنها دشمن باشید و آنها نیز با شما دشمنی کنند.»
امام پاسخ داد:« دور شو ای پلید! ما اهل بیت طهارتیم و خداوند درباره ما به پیامبرش وحی کرده است که:« انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرٌکم تطهیراً »_سورهی احزاب، آیه 33.
مروان در پاسخ عاجز شد و چیزی نگفت.
آنگاه امام خطاب به او افزود:« ای پسر زرقاء! به خاطر ناخشنودیات از رسول خدا، تو را به عذاب دردناک الهی بشارت میدهم؛ در آن روزی که نزد خدا خواهی رفت و جدٌم رسول خدا درباره ماجرای من و یزید از تو پرسش خواهند کرد.»
منابع:
- قصه کربلا، ص 67 -
- ارشاد مفید، ج 2، ص 33 .
- والفتوح، ج 5، ص 24.
صبح که شد، ولید مردی از بنی امیه را با هشتاد سوار از پی او فرستاد، ولی چون عبدالله بن زبیر از بیراهه رفته بود به او دست نیافتند و باز گشتند.
فردای آن شب، ولید حسین علیه السلام را احضار کرد تا از او برای یزید بیعت بگیرد.
حسین علیه السلام به فرستادگان ولید فرمود:« بگویید تا بامداد فردا درنگ کند. آن گاه تو در این باره اندیشه کن، ما نیز میاندیشیم.»
ولید آن شب را نیز به امام فرصت داد. اما امام همان شب از مدینه خارج و رهسپار مکه شد.
منابع:
- ارشاد مفید، ج 2، ص 31 و 32 .
- بحارالانوار، ج 44، ص 326.
معاویه کافر بظاهر مسلمان
خلاصه زندگینامه و خصوصیات :
کنیه او “ ابو عبد الرحمان” بود. پدرش، صخر بن حرب، معروف به ابوسفیان که جنگهای متعددی را علیه رسول خدا به راه انداخت و مادرش هند، معروف به هند جگر خوار بود. معاویه پنج سال پیش از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مکه به دنیا آمد. چون مادرش بدکاره بود، هنگام تولد دربارهی این که پدر او کیست اختلاف شد. به هر حال هند همسر رسمی ابوسفیان بود و به همین دلیل معاویه را به ابوسفیان نسبت دادند و بر این اساس وی از بنی امیه به شمار آمد.
نگاهی به نژاد و قبیلهی معاویه، پدر و مادر و برادران و خواهران معاویه، وضعیت خانوادگی او را روشن میکند.
معاویه تا پیش از فتح مکه از دشمنان سرسخت رسول خدا به شمار میآمد. پس از فتح مکه همراه با پدر و برادرش، یزید بن ابی سفیان، به ظاهر مسلمان شد
و در شمار طلقا (آزادشدگان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت.
پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خدمت خلیفه درآمد و در سال 12 هجری همراه برادر بزرگترش یزید، در لشکر اعزامی به سوی شام قرار گرفت. پس از مرگ برادرش، از سوی عمر جانشین برادر و حاکم دمشق گردید (سال 18 ه).
با به قدرت رسیدن عثمان، معاویه نیز همانند دیگر بنی امیه از قدرت و امکانات بیشتری برخوردار شد.
معاویه پس از دستیابی به قدرت، با تبلیغ افتخارات ساختگی، برنامهی سیاسی خاص خود را برای حفظ قدرت و توسعهی آن برای پیمودن راه دشوار خلافت تنظیم کرد. این برنامه عبارت بود از:
تشکیل ارتش نیرومند و ناآگاه
تبلیغات
نیرنگ و فریب
موروثی کردن خلافت و ...
پس از ماجرای قتل عثمان، معاویه شعار خونخواهی عثمان سر داد و به این بهانه رو در روی حضرت علی علیه السلام ایستاد و جنگ صفین را به راه انداخت. پس از شهادت حضرت علی علیه السلام، به سوی عراق لشکر کشید؛ اما با توجه به شرایط نامساعدی که پیش رو داشت و از خطر حملهی روم نیز در امان نبود، به امام حسن مجتبی علیه السلام پیشنهاد صلح داد. امام حسن علیه السلام نیز به جهت نداشتن یاور و برای حفظ مصالح اسلام پیشنهاد او را پذیرفت.
به دنبال صلح امام حسن، در سال 41 هجری که عام الجماعه نام گرفت معاویه رسماً بر کرسی خلافت تکیه زد و بر همهی سرزمینهای اسلامی حاکم شد.
معاویه دارای چند همسر بود که یزید از یکی از آنان به نام میسون (دختر بحدل کلبی) متولد شد. وی در سالهای پایانی عمر برای فرزندش یزید از مردم بیعت گرفت.
مرگ معاویه در رجب سال 60 هجری در سن 78 سالگی و در دمشق واقع شد.
رذائل معاویه قابل شمارش نیست. ویژگیهای ظاهری معاویه و ویژگیهای اخلاقی معاویه و ویژگیهای دینی معاویه از نظر ارزشی، سراسر منفی است. طبقهی اجتماعی معاویه نیز چنین بود. او از زبان خدا و رسول ملعون است و شجرهی ملعونه که در قرآن آمده به دودمان معاویه تفسیر شده است.
روزی رسول خدا ابوسفیان را بر مرکبی سوار دید که دو پسرش یزید بن ابی سفیان جلودار و معاویه از عقب مرکب را میراند. حضرتش فرمود:
خدا جلودار و سوار و عقبدار را لعنت کند.
رسول خدا به نقل از عبدالله بن عمر فرمود:
شخصی میآید که بر دین اسلام نمیمیرد، دیدیم معاویه آمد، معاویه به تصریح پیامبر، رهبر لشگر جنایتکاران است؛ زیرا پیامبر به عمار یاسر فرمود:
«ای عمار! تو را گروه ستمکار میکشد» و عمار در جنگ صفین توسط لشگر معاویه کشته شد. اطرافیان معاویه نیز گروهی از منافقان بودند.
او برای کشتن دوستان خدا عسل زهرآلود به کار میبرد و میگفت: خدا لشگر فراوانی از عسل دارد.
عده ای را برای غارت کردن و کشتن زن و فرزند و سوزاندن منازل مسلح کرده بود و در انواع حیله و دروغ استاد بود. وی خلافت مسلمین را بر پایه وراثت استوار کرد. دشمنی بنی امیه با خدا و رسول و کینههایی که نسبت به رسول خدا و علی علیه السلام و اولادش داشتند، باعث شده بود که فقط به قتل و کشتار اّنان بپردازند.
معاویه پس از شهادت علی علیه السلام آن حضرت را روی منبرها لعن میکرد و ناسزا میگفت و شدیدترین شکنجهها و عذابها را متوجه پیروان امام میساخت و بزرگترین جنایات را مرتکب میشد.
معاویه اّن حضرت را لعنت میکرد و به فرمانداران و عمال خود دستور داد در همه شهرها علی را لعنت کنند. این عمل تا سالیان دراز از قوانین بود و کسی نمی توانست از زیر بار آن فرار کند.
نظر دیگران راجع به معاویه و همچنین سال شمار زندگی معاویه، شاهدی بر کارنامه سیاه و ننگین زندگی اوست
--------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات کامل
معاويه از دو فرد كثيف و پليد بوجود آمده كه بنا بقانون توارث خباثت ذاتى هر دو را به ارث برده بود.پدرش ابوسفيان رئيس مشركين و بتپرستان قريش بود و خداوند نيز بهمين عنوان در قرآن درباره او فرمايد:
فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم
با پيشوايان كفر جنگ كنيد كه سوگندهاى آنها احترامى ندارد كه رعايت شود.
ابوسفيان در اغلب غزوات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمانده لشگر بتپرستان و مشركين مكه بوده و در واقع جنگهاى احد و بدر و احزاب و ساير جنگها را او بوجود آورده بود،ابوسفيان مدت 21 سال با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت و دشمنى نمود و در فتح مكه از ترس شمشير بظاهر اسلام آورد ولى در باطن بهمان كفر و بت پرستى خود باقى ماند.
و اما مادرش هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود و با رسول اكرم صلى الله عليه و آله دشمنى فوق العاده داشته و در مكه آنحضرت را آزار ميرسانيد،در جنگ احد باتفاق چند تن از زنان ديگر پشت سر مردان حركت كرده و آنان را با دف زدن براى جنگ با مسلمين تشجيع مينمود و در خاتمه جنگ هم كه حمزه عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله بدرجه شهادت رسيده بود بدستور هند وحشى قاتل حمزه جگر او را بيرون كشيد و پيش هند برد و آن ملعونه از شدت عداوت تكهاى از كبد را در دهان خود گذاشت ولى نتوانست آنرا بجود و ناچار از دهان بيرون انداخت و از آن تاريخ به هند جگر خوار معروف گرديد .در زمان جاهليت بولگردى و بدكارى شهرت داشت و معاويه هم در چنان موقعى از وى متولد گرديده بود.
زمخشرى در ربيع الابرار نقل ميكند كه معاويه را بچهار پدر نسبت ميدهند،ابى عمرو بن مسافر،عباس بن عبد المطلب،عمارة بن وليد،مردى سياه بنام صباح .
ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه بهمين مطلب اشاره كرده است .
محمد بن عقيل مؤلف كتاب النصايح الكافيه مينويسد كه حسان بن ثابت هند و شوهرش را در نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هجو ميكرد و آنحضرت و اصحابش باشعار او گوش ميدادند،حسان در هجويات خود به هند نسبت زنا ميداد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله هم او را منع نميكرد
معاويه از چنين پدر و مادرى بوجود آمده و خبث ذات و رذائل اخلاقى هر دو را دارا بود او نيز مانند پدرش در جنگهائى كه عليه مسلمين بر پا ميشد شركت ميكرد و از ترس شمشير ظاهرا باسلام گرويده بود ولى در باطن در محو اسلام كوشش ميكرد چنانكه حضرت امير عليه السلام درباره اسلام آوردن معاويه و پدرش كه از ترس شمشير و از روى اكراه و اجبار بوده ضمن نامهاى كه بمعاويه نوشته چنين فرمايد:فانا ابو حسن قاتل جدك و خالك و اخيك شدخا يوم بدر،و ذلك السيف معى و بذلك القلب القى عدوى،ما استبدلت دينا و لا استحدثت نبيا،و انى لعلى المنهاج الذى تركتموه طائعين و دخلتم فيه مكرهين
(منم ابو الحسن كشنده جد تو (عتبه پدر هند) و دائى تو (وليد بن عتبه) و برادر تو (حنظلة بن ابيسفيان) كه آنها را در جنگ بدر تباه ساختم و اكنون هم آن شمشير دست من است و من با همان دل و جرأت دشمنم را ملاقات ميكنم و دين ديگرى اختيارنكرده و پيغمبر تازهاى نگرفتهام،و من در راهى هستم (اسلام) كه شما باختيار و رغبت آنرا ترك نموديد و از روى اكراه و اجبار هم بآن داخل شده بوديد.)
محمد بن جرير طبرى نقل ميكند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اذا رأيتم معاوية على منبرى فاقتلوه.
(هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد.) و همچنين بنوشته طبرى ابوسفيان بر الاغى سوار بود و معاويه افسار مركب را گرفته و برادرش نيز از عقب مركب را براه ميانداخت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
لعن الله الراكب و القائد و السائق . (خداوند بهر سه لعنت كند)
دانشمند مسيحى جرج جورداق در جزء چهارم اثر نفيس خود بنام (الامام على) مينويسد:فرد شاخصى از بنى اميه كه تمام خصال و اعمال زشت اميه را دارا بود معاوية بن ابى سفيان است و اول چيزى كه از صفات معاويه بچشم ميخورد اينست كه او از انسانيت و اسلام خبرى نداشت و اعمال او اين مطلب را ثابت نمود كه او از اسلام دور بود
اما عمرو بن العاص
اين شيطان مكار و يگانه حيلهگر عرب نيز از نظر حسب و نسب مانند معاويه بوده و بنا بنوشته زمخشرى و ابن جوزى مادرش نابغه ابتداء كنيز بود و چون بفسق و فجور شهرت داشت مولايش او را آزاد ساخت،نابغه هم از آزادى خود سوء استفاده كرده و با اين و آن رابطه پيدا نمود و در چنين موقعى عمرو را وضع حمل كرد.
عمرو ابتداء پنج پدر داشت زيرا ابولهب و امية بن خلف و ابوسفيان و عاص و هشام بن مغيره در طهر واحد پيش مادر او بودند و پس از ولادت عمرو هر يك از آنها برسم جاهليت ادعاى پدرى عمرو را مينمودند!بالاخره بخود نابغه واگذار كردند كه يكى از آن پنج نفر را تعيين كند او هم عاص را كه ثروتمندتر از ديگران بود انتخاب كرد در صورتيكه شباهت عمرو بابيسفيان بيشتر بود !و خود ابوسفيان هم گفت بخدا نطفه عمرو را در رحم مادرش من گذاشتم حسان بن ثابت گويد :
ابوك ابوسفيان لا شك قد بدت
�5ود و در پنجم شوال سال 36 راه مدائن در پيش گرفت.
(يعنى پدرت ابوسفيان است و از شكل و قيافهات روشن است كه پسر او هستى) عمرو عاص نيز با پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دشمنى داشت و قصيدهاى در هجو آنحضرت سروده بود !پيغمبر عرض كرد خدايا من كه شاعر نيستم تا او را با شعر جواب دهم بعدد حروف ابيات قصيدهاش بر او لعنت كن.
او هميشه در جبهه مخالفين رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود و براى برگرداندن مهاجرينى كه بحبشه رفته بودند از جانب قريش بدانجا رفت و چون در حضور نجاشى جعفر بن ابيطالب او را محكوم نمود بناى شورش گذاشت و همچنين در زمان خلافت عمر كه از طرف او استاندار مصر بود در بيت المال مسلمين تصرفاتى كرد و مورد استيضاح عمر قرار گرفت و در اثر همكارى با معاويه هم مرتكب جناياتى گرديد كه در صفحات بعد به آنها اشاره خواهد شد.
بالاخره اين دو فرد پليد (معاويه و عمرو) كه در تظاهر و دروغ و فريب و نيرنگ در تمام عرب مشهور و معروف بودند دل بدنيا بسته و بكمك هم تصميم گرفتند كه در برابر على عليه السلام يگانه مرد حق و فضيلت پرچم افراشته و با او پنجه در افكنند بدينجهت معاويه با سپاهى انبوه از شام خارج و پس از طى طريق در محلى بنام صفين كه در كنار فرات بود فرود آمد و آمادگى خود را براى جنگ به آنحضرت اعلام نمود.
على عليه السلام نيز سپاهيان خود را در نخيله سازمان رزمى داد و اشخاص مجرب و فرماندهان لايق را بفرماندهى واحدهاى سپاه خود منصوب نمود و در پنجم شوال سال 36 راه مدائن در پيش گرفت.
پس از رسيدن بمدائن چند روز در آنجا توقف كرده و بحوائج مردم رسيدگىنمود و سپس با عساكر خود بسوى صفين رفت و در برابر سپاهيان معاويه اردو زد.از جمله فرماندهان على عليه السلام ميتوان مالك اشتر نخعى و قيس بن سعد و عمار ياسر و محمد بن ابى بكر و اويس قرنى و عدى بن حاتم و ابو ايوب انصارى و هاشم بن عتبه (مرقال) و خزيمة بن ثابت (ذو الشهادتين) را نام برد.
على عليه السلام در اين جنگ نيز مانند جنگ جمل ابتداء به نصيحت و اندرز دشمنان پرداخت و نامههائى مجددا بمعاويه نوشت و او را از عواقب وخيم جنگ بر حذر داشت و بسپاهيان خود نيز چنين فرمود:
لا تقاتلوهم حتى يبدؤكم،فانكم بحمد الله على حجة و ترككم اياهم حتى يبدءكم حجة اخرى لكم عليهم،فاذا كانت الهزيمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصيبوا معورا و لا تجهزوا على جريح و لا تهيجوا النساء باذى...
(با آنها نجنگيد تا اينكه آنها با شما بجنگ آغاز كنند خدا را سپاس كه شما داراى حجت و برهان هستيد و جنگ نكردن شما با آنها تا با شما شروع بجنگ نكردهاند خود دليل بر حجت ديگر شما بر آنها است،و اگر (جنگ بوقوع پيوست و براى آنان) شكست و گريزى با اراده خدا روى داد گريخته را نكشيد و در مانده را زخمى نكنيد و زخم خورده را از پا در مياوريد،و زنان را با آزار رساندن به آنها تهييج مكنيد اگر چه بشما و بفرماندهان شما ناسزا گويند ...)
از طرف ديگر معاويه هم نه تنها بنامهها و نصايح على عليه السلام توجهى نكلهمهم الصبر و انزل عليهم النصر و اعظم لهم الاجر
فانكم على حق و لكم حجة و انما تقاتلون من نكث البيعة و سفك الدم الحرام فليس له فى السماء عاذر.عمرو عاص نيز نظير سخنان معاويه با شاميان سخن گفت و آنها را براى جنگ و مقاتله تحريك نمود!
چون على عليه السلام از اين امر مطلع گرديد او نيز سپاهيان خود را گرد آورده و ضمن توضيح دسايس معاويه و عمرو عاص آنها را براى جنگ با شاميان آماده نمود و پس از حمد و ثناى الهى مطالبى چند در مورد تقويت روحيه آنها بدين شرح بيان فرمود:
اى بندگان خدا از خدا بترسيد و (در موقع جنگ) چشمتان را از آنچه موجب ترس و وحشت شما شود فرو خوابانيد و آوازتان را آهسته نموده و كمتر سخن بگوئيد،و براى روبرو شدن با دشمن و جنگ با او و مبارزه و زد و خورد با شمشير و رد و بدل نمودن نيزه و دست بگريبان شدن با وى دل قوى كنيد و ثابت قدم باشيد و ياد خدا را زياد كنيد كه شايد رستگار باشيد،و از خدا و رسولش فرمانبردارى كنيد و با يكديگر ستيزه جوئى نكنيد كه سست ميشويد و نيروى شما كاهش يابد و صبر داشته باشيد كه خداوند با صابران است،بار خدايا در دل اينها صبر قرار بده و اينها را يارى كن و پاداششان را بزرگ فرما.
اللهم الهمهم الصبر و انزل عليهم النصر و اعظم لهم الاجر
معاويه كه قبل از على عليه السلام بصفين رسيده بود اردوگاه خود را در محلى كه بآب نزديكتر بود قرار داده و براى اينكه لشگريان على عليه السلام بآب دسترسى نداشته و در مضيقه باشند دستور داده بود كه از نزديك شدن كوفيان بشريعه فرات ممانعت كنند ولى مالك اشتر بدستور على عليه السلام با يك حمله شديد و كشتن گروهى از شاميان آنها را پراكنده ساخته و شريعه فرات را متصرف شد و على عليه السلام پس از تصرف محل مزبور آبرا به هر دو سپاه مباح نمود .
چون تصرف شريعه فرات بدست مالك اشتر انجام گرفت و از طرفى معاويه شكست شاميان و پيروزى عساكر عراق را مرهون رشادت و شجاعت مالك ميدانست تصميم گرفت كه اين شجاع بى نظير را از ميان بر دارد تا شاميان در آينده از شرحملات او آسوده باشند پس از جستجو در ميان سپاهيان خود سهم نامى را كه از شجاعان مشهور و در سطبرى و زورمندى بازو حريفى نداشت پيش خواند و او را بجنگ مالك فرستاد.
سهم اسب بزرگى سوار شده و خود را غرق در فولاد ساخته بود پا بركاب زد و در مقابل لشگر عراق مالك را بمبارزه خواست!
مالك كه در ميدانهاى كار زار چون شير خشمگين حمله ميكرد و با شمشير آتشبار خود شجاعان عرب را دو نيمه ميساخت پا بر اسب زد و در مقابل سهم ايستاد،سهم بقدرى شجاع و زورمند بود كه حتى عساكر عراق بر جان مالك بيمناك شدند.
سهم در حاليكه مالك را ناسزا ميگفت با شمشير آخته بر وى حمله كرد ولى مالك با زبر دستى و مهارت تمام حمله او را رد نمود و با شمشير خود تا سينه سهم دريد و بخاكش افكند و در آنحال دو تن از رزمجويان شام بر مالك تاختند اما مالك فرصتى بدانها نداد و هر دو را مقتول ساخته و بمحل خود باز گرديد.
پس از قتل اين شجاعان،معاويه عبيد الله بن عمر را با عدهاى مأمور حمله بر عساكر عراق نمود،عبيد الله در حاليكه رجز ميخواند و خود را ميستود مبارز ميخواست على عليه السلام نيز محمد بن ابى بكر را اجازت داد تا بمبارزه او برود.
محمد با گروهى بجنگ عبيد الله شتافت و تا آخر روز اين دو تن با افراد تحت فرماندهى خود با هم در مصاف بودند كه سپس معاويه شرحبيل را بكمك عبيد الله فرستاد و از طرف على عليه السلام هم مالك بكمك محمد رفت و جنگ سختى ميان سرداران على عليه السلام و سپاهيان معاويه در گرفت كه عده زيادى بقتل رسيدند و تا آخر ذيحجه سال 36 بهمين نحو جنگ ميان سرداران قشون طرفين برقرار بود.
در اين جنگ نيز على عليه السلام مانند هميشه سعى ميكرد كه حتى الامكان از كشتار و خونريزى جلوگيرى شود ولى معاويه بهيچوجه حاضر نبود كه با آنحضرت كنار آيد،بالاخره سال 37 هجرى فرا رسيد و هر دو طرف حاضر شدند كه در ماه محرم جنگ را موقوف سازند،على عليه السلام بدين امر بيشتر راغب بود زيرا جاى اميدوارى بود كه شايد در طول اين مدت توافقى ميان طرفين حاصل شود و از جنگو ستيز خوددارى گردد لذا با تمام قواى خود كوشش كرد كه معاويه را براه آورد و اين غائله را خاتمه دهد ولى معاويه لجوج بر عناد و لجاجت خود افزود و حاضر نشد كه بصلح و صفا گرايد،بالاخره ماه محرم منقضى شد و غره ماه صفر رسيد و در همان روز نايره جنگ مجددا مشتعل گرديد و تا 17 صفر سال بعد ادامه پيدا نمود،بدين ترتيب مدت اين جنگ در كتب تاريخ بنا بحسابهاى مختلف كه شروع آنرا از شوال سال 36 (موقع خروج على عليه السلام از كوفه) و يا از غره صفر سال 37 دانستهاند از 12 الى 18 ما ثبت شده است .
اين جنگ از جنگهاى خونين داخلى قوم عرب بود كه ميتوان آنرا جنگ بين حق و باطل و يا نور و ظلمت ناميد.
در چند روز اول جنگ على عليه السلام صلاح چنان ديد كه جنگ بصورت تن بتن باشد و از كشتار زياد جلوگيرى شود ولى شهادت عده از اصحاب و سرداران آنحضرت مانند عمار ياسر و اويس قرنى جنگ را بدرجه شدت رسانيد.
معاويه مردى بنام اجير را كه از شجعان عرب بود دستور داد براى جنگ با سرداران على عليه السلام بميدان رود اتفاقا مبارز اينمرد غلام على عليه السلام بود كه بدست اجير شربت شهادت نوشيد على عليه السلام از شهادت غلام خود اندوهگين شد و فورا خود را مقابل اجير رسانيد،اجير كه على عليه السلام را نميشناخت با حالت غرور شمشيرى بر آنحضرت فرود آورد كه از طرف عليه السلام آن حمله رد شد و آنگاه على عليه السلام اجير را با دست خود از روى زين بلند كرد و چنان بر زمين كوبيد كه استخوانهايش خرد شد و در دم جان سپرد،سپس خود را بر آن سپاه انبوه زد و تيغ بر شاميان نهاد و پس از كشتار زياد بمحل خود مراجعت فرمود.
روز چهارم صفر سال 37 بود كه ابو ايوب انصارى با سواران خود مأمور حمله بسپاه شام شد و خود بمقر فرماندهى معاويه تاخت بطوريكه هر كس در مسير او قرار گرفته بود بضرب شمشير بر زمين افتاد خود معاويه هم وقتى او را در نزديكى پست فرماندهى خود ديد فرار كرد و در ميان شاميان مخفى شد،ابو ايوب پس از كشتن جمعى بسوى سواران خود برگشت و معاويه هم كه سخت اندوهگين و مضطربشده بود شاميان را ملامت نمود كه چرا حملات ابو ايوب را در هم نشكستيد و با اين كثرت جمعيت شما او چگونه توانست تا سراپرده من برسد اگر هر يك از شما سنگى باو ميزديد زير سنگها ميماند،مرقع بن منصور بمعاويه گفت گاهى سوارى وارد معركه ميشود و از اين كارها انجام ميدهد من نيز اكنون مانند او بعساكر عراق حمله ميبرم و تا سرا پرده على پيش ميروم!
معاويه گفت ببينم چه ميكنى!مرقع پا بركاب زد و با سرعت تمام رو بلشگر عراق نهاد و تصميم گرفت كه راه را باز كند و خود را بنزد على عليه السلام برساند!ولى بمحض رسيدن بصفوف عساكر عراق ابو ايوب انصارى كه هنوز در صف مقدم جبهه بود بضرب شمشير كله مرقع را از ؆يد فرمود هرگز از اهل شام سخنى نشنيده بودم كه مانند سخن ابرهه مرا خ�A7ه شام فرمان حمله عمومى صادر نمود،على عليه السلام نيز بلشگريانش فرمان داد كه بحمله متقابله پردازند .
اين نخستين حمله عمومى بود كه بين سپاه متخاصمين انجام گرديد و فرماندهان على عليه السلام در آنروز با رشادت و شجاعت فوق العاده خود گروه كثيرى از سپاه نگونبخت معاويه را بديار عدم فرستادند.
اين خونريزى و اتلاف نفوس نتيجه هوى پرستى و نيرنگ معاويه بود كه از قبول نصيحت و اندرز خود دارى ميكرد و مردم شام را بعناوين مختلفه فريب داده و جان آنها را دستخوش اميال شيطانى خود مينمود بدينجهت على عليه السلام تصميم گرفت كه با خود معاويه روبرو شود و بهمين منظور خود را جلو سپاه شاميان انداخت و صدا زد كجاست پسر هند؟چون پاسخى نشنيد مجددا معاويه را بمبارزه خواست و فرمود:اى معاويه تو كه ادعاى خلافت ميكنى و باعث ريختن خون مردم ميشوى اينك چون مردان بدر آى و با من مبارزه كن كه هر يك از ما دو تن غالب شد خلافت او را باشد و در اينكار هم قضاوت را بشمشيرهاى خود حوالت دهيم!
معاويه از ترس پاسخى نداد و همهمه ميان شاميان پديدار گشت ابرهة الصباح بن ابرهة كه از رزمجويان شام بود در تأييد فرمايش آنحضرت بسپاهيان گفت اى مردم بخدا سوگند اگر اين وضع ادامه يابد يكى از شما نيز زنده نخواهد ماند چراخود را بكشتن ميدهيد كنار شويد تا على بن ابيطالب و معاويه با هم نبرد آزمايند،على (ع) چون سخن او را شنيد فرمود هرگز از اهل شام سخنى نشنيده بودم كه مانند سخن ابرهه مرا خوشدل نمايد.
اما معاويه كه از ترس ذوالفقار على عليه السلام در ميان صفهاى آخر سپاه قرار گرفته بود بكسانى كه نزديكش بودند گفت نقصان و خللى در عقل ابرهه روى داده است،بزرگان شام نيز بهمديگر گفتند بخدا ابرهه در دين و دانش از ما داناتر است اين نيست جز اينكه معاويه از جنگ با على هراسناك است
على عليه السلام چند مرتبه معاويه را بمبارزه طلبيد ولى معاويه پاسخ نداد آخر الامر عروة بن داود از لشگر معاويه فرياد زد اكنون كه معاويه مبارزه با على را ناخوشايند دارد من بمبارزه او ميروم و نعره زد كه اى پسر ابوطالب بجاى خود باش تا من در رسم و چون نزد آنحضرت رسيد على عليه السلام چنان شمشيرى بر وى فرمود آورد كه در روى اسب دو نيمه ساخت بطوريكه بزين اسب هم آسيب رسيد عروه پسر عموئى داشت كه بخونخواهى وى شتافت اما بمحض برخورد با على عليه السلام بضرب شمشير آنجناب به پسر عمويش ملحق گرديد و على عليه السلام هم بمحل خود باز گرديد.
اما نبرد عمرو عاص با على عليه السلام هم تماشائى بوده و ماجراى آن نيز شنيدنى ميباشد .
عمرو عاص شخص حيلهگر و محتاطى بود او نه تنها از جنگ با على عليه السلام بيمناك بود بلكه با ساير رزمجويان مشهور هم درگير نميشد و در عين حال پيش مردم هم نميخواست خود را جبون و بز دل نشان دهد،اتفاقا روزى على عليه السلام در لباس شخص ناشناس در آمده و آهسته آهسته وارد ميدان شد و نزديك سپاهيان شام رسيد و سپس دور گشت،حركات آنروز على عليه السلام بيشتر برزمجوئى اشخاص ترسو شباهت داشت،عمرو عاص كه هميشه در جستجوى چنين اشخاص ترسو بود فرصت را مغتنم شمرد و براى اينكه او هم ضرب شستى نشان دهد بسوى آنسوار ناشناس شتافت كه بلكه با كشتن او شجاعت خود را بمردم شام نشان دهد غافل از اينكه آن سوار على عليه السلام است و چون به نزديكىهاى او رسيد اين رجز را ميخواند:يا قادة الكوفة من اهل الفتن&nbs�و م8Aا قاتلى عثمان ذاك المؤتمنكفى بهذا حزنا من الحزن
اضربكم و لا ارى ابا الحسن.
على عليه السلام كه عمرو عاص را كاملا در دسترس خود ديد ناگهان چون شير شرزه بر او تاخت و در پاسخ رجز عمرو چنين فرمود:
انا الامام القرشى المؤتمن
يرضى به السادة من اهل اليمنمن ساكنى نجد و من اهل عدن
ابو حسين فاعلمن و بو حسن.
على عليه السلام ضمن معرفى خود با سرعت تمام بطعن نيزه او را از زين اسب بزمين انداخت و شمشير خود را در بالا سر وى بجولان در آورد،عمرو چون على عليه السلام را شناخت خود را در بن بست عجيبى ديد،بندهاى دلش پاره شد و تمام آرزوها و آمالش را نقش بر آب ديد و مرگ را در جلو چشمان خود برأى العين مشاهده كرد.
وقتى برق شمشير على عليه السلام چشمان بهت زده او را خيره نمود در حاليكه هيچگونه اميد نجاتى نداشت از مكر خود و نجابت آنحضرت استفاده كرد و بهمانحال كه بپشت افتاده بود فورا دو پاى خود را بلند نموده و عورت خود را نمايان ساخت و بجاى سپر در برابر شمشير على عليه السلام عورت او وقايه وى گرديد.
على عليه السلام كه در بزرگوارى و حيا و كرم كفو و همتائى نداشت بحالتشرم از او رو گردانيد و براه افتاد و فرمود خدا لعنت كند ترا كه مديون و آزاد شده عورت خود گشتى،عمرو پاى خود را مدتى در هوا نگه داشت تا فاصله على عليه السلام با او زياد گرديد آنگاه ترسان و لرزان و افتان و خيزان رو بگريز نهاد و خون از دهان و بينى او ميچكيد بالاخره بهر ترتيبى بود خود را بسرا پرده معاويه رسانيد و نفس راحتى كشيد.
معاويه سخت بخنديد و گفت اى عمرو چه نيكو حيلهاى بكار بردى كه هيچكس را جز تو اين حيله بفكر نرسد.برو سپاسگزار عورت خود باش كه مديون آن شدى،و زهى آفرين بر اخلاق و عفت و كرم آنكه ترا رها نمود بخدا جز على كسى از تو نميگذشت،معاويه ضمن گفتن اين سخنان قهقهه سر ميداد و عمرو را مسخره مينمود.عمرو عاص نيز جبن و ترس معاويه را ياد آور شد و گفت مگر على ترا بمبارزه دعوت ننمود چرا جواب ندادى و عار و ننگ را بر خود هموار نمودى؟معاويه گفت اى عمرو من اقرار ميكنم كه با شجاعى چون على نميتوان جنگيد اما اين عمل امروزى تو خيلى خندهدار بود!عمرو عاص از استهزاء و شماتت معاويه خشمگين شد و ضمن اينكه معاويه را ناسزا ميگفت از نزد او كنار رفت.
با اينكه در اوائل جنگ سرداران على عليه السلام هميشه با فتح و پيروزى بر ميگشتند مع الوصف آنحضرت همواره سعى ميكرد كه شايد صلح و صفا جاى نفاق و كينه را بگيرد و از قتل و خونريزى ممانعت شود حتى در اثناى جنگ نيز از نصيحت و موعظه خوددارى نميكرد ولى چون از اين نصيحت و اندرز نتيجهاى نميگرفت ناچار به جنگ و پيشروى ادامه ميداد.
على عليه السلام براى لشگريان خود خطبههاى آتشين و سخنان مهيج ميفرمود و بمدلول (آنچه از دل بر آيد لاجرم به دل نشيند) مواعظ و خطابههايش نيروى ايمان و قدرت مبارزه را در لشگريان وى چندين برابر ميكرد زيرا سخنان آنحضرت ملكوتى بود شنونده را منقلب ميكرد.
على عليه السلام بر سپاهيان خود ميفرمود:فرار از جنگ بعلت ترس از مرگ نتيجه ندارد و تا اجل كسى حتم و مقدر نشود كشته نخواهد شد و در اين باره استناد بقرآننموده و اين آيه را تلاوت ميفرمود:
قل لا ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قليلا.
همچنين آنها را بصبر و بردبارى دعوت ميكرد و پاداش شهادت در راه خدا را بنا بمفهوم آيه :
ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله
براى آنها تذكر ميداد و حق و باطل را بر ايشان روشن ميكرد و قواى روحى آنان را تقويت مينمود.
اصحاب و ياران او نيز اظهار انقياد نموده و با جانبازىها و فداكاريهاى خود مراتب ارادت و طاعت خود را نسبت به آنجناب عملا نشان ميدادند.
معاويه نيز با وعده و وعيد و با اعمال مكر و حيله سپاهيان خود را دلگرم مينمود و سعى ميكرد كه با حيله و نيرنگ در ميان لشگريان على عليه السلام هم نفاق و اختلاف بيندازد .
از كسانى كه در لشگر على عليه السلام بوده و فريب معاويه را خورد خالد بن معمر است كه از شجاعان نامى عرب بود،خالد بر حسب فرمان على عليه السلام با نه هزار نفر بيك حمله شديدى پرداخت و از ميان سپاه شاميان راهى چون كوچه باز نمود و تا پست فرماندهى معاويه پيش رفت و گروهى از مستحفظين و نگهبانان نزديك معاويه را بقتل رسانيد.
چون معاويه شكست لشگريان خود را ديد بحيله و نيرنگ متوسل شد و يكى از نزديكان خود را كه محرم اسرار او بود پيش خالد فرستاد كه اينهمه جنگ و كشتار چه سودى براى تو دارد بجاى كشتن مردم زمينه را براى خلافت من آماده نما تا در صورت پيروزى حكومت خراسان را بتو واگذار نمايم.
بازوى شمشير زن خالد بطمع اين آرزوى خام سست شد و آهسته بطرفموقف خود مراجعت نمود و اين اولين تخم نفاقى بود كه معاويه ميان سرداران على عليه السلام پاشيد و سپس اشعث بن قيس را نيز بهمين ترتيب وعده امارت داد و همين اشخاص بودند كه پيروان على عليه السلام را به آنحضرت شورانيدند.
نبرد صفين روز بروز شديدتر ميشد و چون مسلم بود كه جز شمشير چيز ديگرى ميان دو سپاه حكم نخواهد كرد لذا تصميم گرفته شد كه جنگ را ادامه دهند تا ببينند فتح و ظفر از آن كيست بدينجهت هر روز از سپيده دم آفتاب تا زوال آن دو سپاه بجان هم ميافتادند و عده زيادى را مخصوصا از شاميان بخاك ميافكندند.
از جمله جنگجويان معاويه كه بدست على عليه السلام بقتل رسيد مخارق بود كه در يكى از روزها بميدان آمد و مبارز طلبيد و چهار نفر از سرداران على عليه السلام را كه بمبارزه او برخاسته بودند يكى پس از ديگرى بدرجه شهادت رسانيد سپس سر آنها را بريده و عورتشان را نيز نمايان ساخت،على عليه السلام از اين عمل زشت متأسف شد و بطور ناشناس آهنگ آنمرد شجاع نمود و چون نزديك رسيد با شمشير خود مخارق را در روى اسب دو نيمه كرد و زين اسب نيز دريده شد و بعد هفت تن ديگر از مبارزان نامى شام را كه بطلب خون مخارق بجنگ آنحضرت آمده بودند بضرب شمشير بهلاكت رسانيد.
يكى ديگر از مبارزان شام كه سوداى نام آورى و قهرمانى در سر مىپرورانيد بسر بن ارطاة بود،اين شخص پس از آنكه معاويه را در برابر دعوت على عليه السلام زبون و درمانده ديد براى شهرت طلبى تصميم گرفت كه با خود آنحضرت بجنگ برخيزد يا كشته شود و يا نام خود را بلند آوازه سازد،بدين منظور از لشگر شام خارج شد و رو بصفوف عساكر عراق نهاد ولى وقتى نزديك رسيد و چشمش بر على عليه السلام افتاد از ترس و وحشت سراپا لرزيد و دل در سينهاش بطپش افتاد.
على عليه السلام فورا آهنگ او نمود و چون نزديكش رسيد بطعن نيزه از اسب بر زمين انداخت،بسر وقتى خود را در چنگال مرگ ديد به پيروى از عمروعاص كشف عورت نمود و خود را از شمشير على عليه السلام محفوظ داشت على عليه السلام چشم از او برگردانيد و فرمود لعنت خدا بر عمرو عاص كه اين عمل زشت را براى شما بدعت گذاشت،بسر هم فرار نمود و خود را بسپاه شاميان رسانيد و بجاى بلند آوازه شدن مورد ننگ و عار گرديد.
از آن پس عساكر عراق شاميان را هجو ميكردند كه شما دم از مردانگى ميزنيد ولى در صحنه كارزار سپر شما عورت شما است عجب حيله ننگينى است كه عمرو عاص در ميان شما يادگار گذاشته است و اشاره بدين مطلب فرمايش على عليه السلام در نهج البلاغه است كه ضمن شرح رذائل اخلاقى عمرو عاص فرمايد:
فاذا كان عند الحرب فاى زاجر و امر هو ما لم تاخذ السيوف ماخذها،فاذا كان ذلك كان اكبر مكيدته ان يمنح القوم سبته!
(چون در جنگ حاضر شود ماداميكه شمشيرها از غلافت بيرون نيامدهاند چه بسيار امر و نهى (براى ايجاد فتنه) ميكند و آنگاه كه شمشيرها كشيده شد بزرگترين حيله او آنست كه عورت خود را بمردم نمايان سازد) .
از جمله كسانى كه در صفين از سپاه على عليه السلام شربت شهادت نوشيدند عمار ياسر بود،اين مرد شريف از صحابه بزرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و با اينكه سن مباركش در حدود نود سال بود بميدان كارزار شتافت و با منطقى شيرين رسول اكرم و اولادش را ستود و معاويه و پيروانش را مذمت كرد و گفت:
نحن ضربناكم على تنزيله
و اليوم نضربكم على تأويله
(در گذشته شما را براى نزول قرآن ميزديم و امروز براى تأويل آن با شما ميجنگيم.) و پس از جنگ و كشتار زياد بوسيله ابو العاديه بدرجه شهادت نائل آمد و على عليه السلام از شهادت او بسيار غمگين شد و بسپاهيانش فرمود هر كس در مرگ عمار اندوهگين نشود او را بهره از اسلام نباشد.
پس از شهادت عمار تشتت و تزلزلى در ميان سپاهيان شام افتاد زيرا شنيده بودندكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بعمار فرموده بود:
تقتلك الفئة الباغية يعنى ترا قوم گمراه و ستمگر خواهند كشت.
شاميان گفتند پس معلوم ميشود كه ما قوم گمراه و ستمگريم كه عمار را كشتهايم معاويه گفت:انما قتله من اخرجه.
يعنى كسى او را كشته است كه از شهر و خانهاش بيرون كشيده و بجنگ آورده و بكشتن داده است و از گفتن اين سخن منظورش على عليه السلام بود.عمرو عاص آهسته بمعاويه گفت در اينصورت موجب قتل حمزه هم پيغمبر است نه مشركين مكه زيرا پيغمبر صلى الله عليه و آله او را در احد بميدان جنگ آورده بود!معاويه گفت جاى شوخى و فضولى نيست و اين سخن پيش ديگرى باز مگوى.
از ديگر سرداران فداكار على عليه السلام هاشم بن عتبه (معروف بمرقال) و عمر بن محصن و خزيمة بن ثابت معروف به ذوالشهادتين بودند كه پس از جنگهاى سخت شهيد گرديدند.
در ميان سرداران و فرماندهان على عليه السلام مالك اشتر وجهه ممتازى داشت جنگهاى سختى در صفين نمود و چند مرتبه سپاه شام را شكست فاحش داد.
در يكى از روزها كه مبارز ميطلبيد از طرف معاويه عبيد الله بن عمر بدون اينكه بشناسد او مالك است بمبارزهاش رفت و رجز خواند و چون از نزديك مالك را شناخت بهراسيد و وحشت زده خاموش ماند و دانست كه در چنگال مرگ افتاده است،آنگاه گفت اى مالك اگر ميدانستم كه توئى مبارز ميطلبى هرگز بيرون نميآمدم و اكنون اجازت بده كه بر گردم،مالك گفت چگونه اين ننگ را قبول كنى كه شاميان بگويند عبيد الله از جلو هماورد خود گريخت،گفت سخن مردم در برابر جان من اهميتى ندارد اگر بگويند:فر جزاه الله بهتر است كه بگويند:قتل رحمه الله،مالك گفت ترا ناديده گرفتم بر گرد اما ازين پس تا كسى را نيك نشناسى بجنگ او بيرون مشو،عبيد الله بمحل خود بازگشت و گفت خداوند مرا امروز از شر اين شير شرزه نجات داد !معاويه گفت اى ترسو گريختنت بس نيست با توصيف شجاعت مالك روحيه سپاهيان را هم ضعيف ميكنى؟مالك مردىاست تو هم مردى اينهمه خوف و هراس براى چيست و چرا با او بمقاتله نپرداختى؟
عبيد الله گفت اى معاويه ترا نسزد كه مرا شماتت كنى عامل اصلى اين جنگ و خونريزى تو هستى و تو سزاوارترى كه بمبارزه او بروى پس چرا نميروى مالك مردى است تو هم مردى!
چند تن از سرداران معاويه هر يك با قوم و قبيله خود تحت فرماندهى عمرو عاص آهنگ قتال مالك اشتر نمودند،مالك با عدهاى از قبيله خود حمله سختى بر آنها نمود و هشتاد نفر از آنجمع را بقتل رسانيد،مالك سعى داشت كه بخود عمرو عاص دست بايد بدينجهت متوجه او ميشد تا اينكه توانست بنزديكى وى رسيده و او را با نيزه بزمين اندازد در اينموقع عده زيادى از اطرافيان عمرو عاص ميان او مالك حائل شدند و عمرو را از آن وضع نجات داده و از ميدان خارج نمودند.
مالك بچند شجاع ديگر هم كه با قبيله خود بجنگ او آمده بودند حمله كرد و مردان نامى و دلاوران بزرگ را چون يزيد بن زياد و نعمان بن جبله از پا درآورد و قبايل آنها را تار و مار كرد و رشادتهائى ابراز نمود كه همه را بتعجب و حيرت واداشت.
همچنانكه سابقا اشاره گرديد اين جنگ از خونينترين جنگهاى داخلى اسلام بود و على (ع) از اين اختلاف و پراكندگى بسيار متأسف و اندوهگين بود بارها معاويه را نصيحت كرد نتيجه نگرفت،او را بمبارزه فرا خواند اجابت ننمود حتى براى بار ديگر با خواندن اشعار دلپذيرى معاويه را بمبارزه خواست و چون پاسخى نشنيد باتفاق مالك اشتر بر آن قوم گمراه حمله نموده و در اندك مدتى سپاهيان معاويه را طومار پيچ كرد
روزهاى آخر جنگ شكست سپاه شاميان مسلم بود و حملات شجاعانه عساكر عراق تحت فرماندهى على (ع) و مالك اشتر و ساير فرماندهان شيرازه كار سپاه معاويه را گسيخت و شكست آنها را حتمى نمود ولى معاويه هر دم فرماندهان خود را بفرماندارى ايالات وعده ميداد و افراد عادى را نيز با دادن درهم و دينار بجنگ وا ميداشت.بنا بروايت مورخين دو مرتبه تمام سپاهيان عراق از جاى خود بجنبيدند،يكى پس از شهادت عدهاى از صحابه و ياران على (ع) مانند عمار ياسر و اويس قرنى كه سرداران كوفى و جوانان بنىهاشم باتفاق عده تحت فرماندهى خود بر سپاه شام حمله كرده و صورت بنديهاى رزمى آنها را از هم متلاشى و هر عده را بگوشهاى متوارى ساختند بطوريكه خود معاويه نيز از پست فرماندهى خويش فرار كرده و در حال تضرع و زارى از لشگريان خود استمداد ميجست و آنها را با وعدههاى دروغ دلگرم و اميدوار نموده و بصبر و شكيبائى دعوت ميكرد مرتبه دوم هم در جنگ ليلة الهرير بود كه شرح آن بترتيب زير است.
همه ميدانند كه در شبهاى سرد زمستان سگها در اثر فشار سرما بجاى پارس كردن زوزه ميكشند و از درد سرما مينالند،اين ناله و زوزه سگ را در لغت عرب هرير گويند.
در جنگ ليلة الهرير نيز كسانى كه زخمى شده بودند از كثرت زخم و شدت درد مخصوصا مجروحين سپاه معاويه ناله ميكردند و آوازى كه در آن شب تاريك بگوش ميرسيد شباهت زياد بزوزه سگ در شبهاى زمستان داشت بدينجهت آن شب را ليلة الهرير گويند.
اما پيش از آنكه جنگ ليلة الهرير كه آخرين جنگ صفين بود بوقوع پيوندد مكاتبهاى ميان على عليه السلام و معاويه انجام گرديده است كه ذيلا بدان اشاره ميشود.
چند روز پيش از شروع جنگ ليلة الهرير معاويه نامهاى بحضرت امير (ع) نوشته و خواسته بود كه آنحضرت ايالت شام را بمعاويه واگذار كند تا جنگ را خاتمه دهند!
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد كه معاويه موقع نوشتن نامه مقصودش را بعمرو عاص گفت و عمرو خنديد و گفت اى معاويه چقدر سادهاى؟مگر حيله و مكر تو در اراده على اثر مىبخشد؟
معاويه گفت مگر من و او هر دو از فرزندان عبد مناف نيستيم؟عمرو گفتدرست است ولى آنها خاندان نبوتند و ترا از چنين مقامى بهرهاى نباشد و اگر ميخواهى بنويس!
معاويه نامهاى بدين مضمون به آنحضرت نوشت كه اگر ما ميدانستيم جنگ و خونريزى تا اين اندازه بما آسيب و زيان وارد ميسازد هيچيك بدان اقدام نمىنموديم و اكنون ما بر عقل خود چيره شديم كه بايد از گذشته نادم شويم و در آينده در صدد اصلاح برآئيم،قبلا نيز ايالت شام را بدون اينكه طوق طاعت تو بر گردن من باشد از تو خواستم نپذيرفتى امروز هم همان را ميخواهم،سوگند بخدا كه از سپاهيان،زياد كشته شده و دلاوران رزم از بين رفتهاند و بايد در فكر جانهاى باقى مانده بود،و ما فرزندان عبد مناف هستيم و هيچيك از ما را بديگرى برترى نيست كه مطيع او گردد و السلام.
على عليه السلام پس از خواندن نامه معاويه پاسخ او را بدين مضمون مرقوم فرمود:
و اما اينكه شام را از من خواستى،من كسى نيستم كه آنچه را ديروز از تو منع كردهام امروز آنرا بتو ببخشم،و اما سخن تو كه از سپاهيان زياد كشته شدهاند و بايد در فكر جانهاى باقى مانده بود بدان كه هر كس در راه حق كشته شده بسوى بهشت رفته و هر كه در راه باطل بقتل رسيده بدوزخ افتاده است،و اما گفتار تو كه ما فرزندان عبد مناف هستيم درست است ولى اميه مانند هاشم،و حرب مانند عبد المطلب،و ابو سفيان مانند ابوطالب نيست و نه مهاجر مانند آزاد شده است،و نه كسى كه نژادش پاك و اصيل است مانند كسى است كه بديگرى چسبيده و بدو نسبت داده شده است (بنا بعقيده بعضى اميه پسر عبد شمس نبوده بلكه غلام رومى بوده است كه عبد شمس او را برسم جاهليت بخود نسبت داده بود و فرمايش امام اشاره بدين مطلب است) و نه آنكه حق است مانند كسى است كه براه باطل ميرود،و نه كسى كه ايمان آورده با آنكه حيلهگر و دغلباز است يكسان باشد.
و البته بد فرزندى باشد كسى كه (مانند تو) از پدرانش كه گذشته و در دوزخ افتادهاند پيروى كند و گذشته از اينها،بزرگى و شرافت نبوت در خاندان ما است كهبوسيله آن عزيز نافرمان را خوار و خوار فرمانبردار را ارجمند گردانيم،و چون خداوند قوم عرب را گروه گروه داخل دينش گردانيد گروهى با ميل و رغبت آنرا پذيرفته و گروهى هم از روى ناچارى تسليم گرديدند،شما از كسانى بوديد كه براى دنيا دوستى و يا از ترس شمشير داخل دين شديد در موقعى كه سبقت كنندگان در ايمان پيروزى يافته و هجرت كنندگان پيشين در مقام فضيلت جاى داشتند بنابر اين از شيطان پيروى منما و او را بخود راه مده.
چون نامه على عليه السلام بمعاويه رسيد از نامهنگارى خود پشيمان شد و چند روز آنرا از عمرو عاص پنهان نمود سپس او را خواست و نامه را باو خواند عمرو او را شماتت نمود و از اينكه على عليه السلام معاويه را سرزنش نموده بود شاد گشت
على عليه السلام پس از فرستادن پاسخ نامه معاويه تصميم گرفت كه كار را با او يكسره كند زيرا متجاوز از يكسال از شروع جنگ صفين گذشته بود و در طول اين مدت هر چه از طرف آنحضرت موعظه و اندرز براى معاويه خوانده شد سودى نبخشيد و جنگ نيز بصورت انفرادى و مبارزه طلبى و حتى بصورت حملات قبيلهاى نتيجه كار را معلوم و قطعى ننمود روى اين اصل بفرمان همايون على عليه السلام تمام فرماندهان بزرگ و كوچك ردههاى مختلفه قشون على عليه السلام تحت نظر مستقيم آنحضرت كميسيونى تشكيل و موضوع را در شوراى عالى نظامى مطرح نمودند و آخر الامر تصميم بر اين گرفته شد كه كليه سپاهيان عراق بيك حمله عمومى شبانه (جنگ ليلة الهرير) دست زنند و كار را با معاويه و سپاهيانش يكسره نمايند.
براى اجراى اين طرح يكى از شبهاى صفر سال 38 را انتخاب كردند و على عليه السلام روز قبل از آنشب ضمن صدور دستورات جنگى بسپاهيان خود چنين فرمود:
معاشر المسلمين استشعروا الخشية و تجلببوا السكينة...
اى گروه مسلمين خوف (از خدا) را شعار خود قرار دهيد و جامه وقار و آرامش بر تن كنيد،دندانها را بهم بفشاريد كه اين عمل شمشيرها را از سرها دور گرداند،لباس جنگ را كامل بپوشيد و شمشيرها را پيش از كشيدن از غلاف بجنبانيد،دشمن را بگوشه چشم و خشمگين بنگريد و بچپ و راست نيزه بزنيد و شمشيرها را با پيش نهادن گامها بدشمن رسانيد،و بدانيد كه شما در نظر خدا بوده و با پسر عم رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيد،حملههاى پى در پى كنيد و از فرار كردن شرم داشته باشيد كه فرار موجب ننگ در نسل و اولاد شما و آتشى براى روز حساب باشد،و از جدائى روحتان از بدن خوشحال شويد و بآسانى بسوى مرگ رويد،و بر شما باد (حمله) باين سياهى لشگر (انبوه لشگر شاميان) و باين خيمه افراشته شده (پاسگاه فرماندهى معاويه) پس درون آنرا بزنيد كه شيطان (معاويه) در گوشه آن پنهان شده است و براى جهش بسوى شما دستى پيش آورده و براى فرار پا را عقب گذاشته است (اگر از شما ضعف و ناتوانى بيند حمله ميكند و اگر شجاعت و دليرى بيند فرار نمايد) پس قصدتان جنگ با او و همراهانش باشد تا حقيقت براى شما روشن و آشكار گردد و شما برتر و بالاتريد و خدا با شما همراه است و هرگز اعمالتان را بى پاداش نگذارد
چون شب فرا رسيد فرمان حمله صادر شد و تمام سپاهيان عراق رو بسوى شاميان يورش برده و تا سپيده دم دست از سر آنها بر نداشتند،حملات شديد عساكر عراق در آن شب تاريك چنان رعب و وحشتى در دل شاميان انداخت كه كسى را اميد نجات از آن مهلكه نبود تمام صفوف سپاه شام از هم پاشيده شد و يك تزلزل روحى در ميان افراد آن سپاه حكمفرما گرديد!
واحدهاى سپاه معاويه از اختيار و كنترل فرماندهان خود خارج گرديد و نظم و انضباط كه لازمه هر اجتماع نظامى است بكلى از آنان رخت بر بست،رزمجويان عراق فداكارى و رشادت را بمنتها درجه خود رسانيدند و رعب و وحشت را در دلهاى شاميان جايگزين نموده و جمع كثيرى را از دم شمشير گذرانيدند بطوريكه بنوشته ابن شهر آشوب در آنشب چهار هزار نفر از سپاه على عليه السلام و سى و دو هزار نفر از شاميان كشته شده بودند و صاحب كشف الغمه نيز تلفات آنشب را سى و شش هزار نفر نوشته است .مالك اشتر با فريادهاى خود سپاهيان عراق را نويد پيروزى و تسلط بر شاميان ميداد و آنها را در آن گير و دار معركه فراوان ميستود،على عليه السلام نيز فرماندهى كل نيروها را بعهده خود گرفته و نظم و تعادل را در ميان واحدهاى مختلفه سپاه خود برقرار ميكرد و چنانچه وقفهاى در قسمتى از لشگريان خود ميديد با حملات حيدرانه خود آنها را رو بسوى هدف سوق ميداد.
بارى قشون معاويه با آن انبوه و تراكمى كه داشت از جا كنده شد و تمام صفوف آن متلاشى گشته و عفريت مرگ در نظر يكايك آنان مجسم گرديد،عدهاى كه در دفاع از مقاصد شوم معاويه سر سخت بودند بقتل رسيدند و گروهى نيز فرار كرده و متوارى شدند.
روز روشن شده بود و سپاهيان على عليه السلام در اردوگاه معاويه تاخت و تاز ميكردند،معاويه هم كه خود در صدد فرار بود شنيد كه على عليه السلام سپاهيانش را بادامه جنگ ترغيب ميكند و ميفرمايد اى گروه مؤمنين ديديد كه كار جنگ با دشمنان تا كجا انجاميد آثار فتح و ظفر ظاهر گشته و كار نزديك باتمام است،آنگاه معاويه بعمرو عاص خطاب كرد و گفت شنيدى على چه گفت اكنون تدبير و چاره چيست؟
عمرو گفت اى معاويه بدانكه مردان ما را نميتوان با مردان على قرين و هماورد داشت تو خود نيز با على هرگز هماورد نتوانى بود،گذشته از اينها على در اين جنگ سعادت شهادت را ميخواهد در حاليكه تو زخارف دنيا را خواهى و مردم عراق از تو بيمناكند كه اگر بدانها مسلط شوى آنان را از پا در آورى در صورتيكه مردم شام از پيروزى على ايمن و آسودهاند كه اگر ظفر يابد آنها را كيفر نكند بنابر اين با توجه بدين اوضاع و احوال هرگز تو بر على غلبه نخواهى يافت!
معاويه گفت اى عمرو من ترا نخواستهام كه مرا بيم دهى و سپاهيان شام را بد دل و ضعيف گردانى و سپاه عراق را بشجاعت بستائى،اكنون تدبيرى بيانديش كه چگونه از اين ورطه بلا نجات يابيم مگر تو حكومت مصر را نميخواهى؟
عمرو گفت اى معاويه من از روز اول ميدانستم كه با جنگ نميتوان بر على پيروز شد لذا براى چنين روزى حيلهاى انديشيدهام فورا دستور بده در نزدهر كسى كه قرآن است بگيرند و آنها را بر نوك سنانها نصب كنند و بر لشگر عراق عرضه نمايند و بگويند اى مردم با ما بكتاب خدا رفتار كنيد و خون مسلمانان را بنا حق مريزيد چون چنين كنند ميان عساكر عراق تفرقه افتد و در نتيجه اختلاف دست از مقاتلت بر ميدارند
معاويه گفت اى عمرو نيكو حيلهاى انديشهاى و بلافاصله دستور داد قرآنها را جمع كرده و گروهى آنها را بر سر نيزهها زدند و در پيش عساكر عراق با صداى بلند فرياد زدند:
يا معشر العرب هذا كتاب الله بيننا و بينكم.اى قبايل عرب اينهمه كشتار براى چيست اين كتاب خداست ميان ما و شما داورى كند!
مالك اشتر كه در اثر حملههاى شجاعانه بيش از ساير فرماندهان پيشروى كرده بود گفت:اى مردم فريب مخوريد اينها بكتاب خدا عقيده ندارند،اين مدت ما اينها را موعظه نموديم و نصيحت كرديم و بقرآن و احاديث نبوى دعوت كرديم نتيجه نبخشيد،اينها از ترس جان خود باين حيله دست زدهاند قرآن ناطق على است.
اشعث بن قيس كه در ميان عساكر عراق بود فرياد زد:ديگر با اين قوم نميتوان جنگ نمود زيرا اينان ما را بحكميت قرآن دعوت كردند!بدنبال اشعث خالد بن معمر كه معاويه وعده امارت خراسان را بوى داده بود با او هم آواز شد و در اثر سخنان آنها مردم جنگ ديده و خسته عراق كه گوئى دنبال بهانه ميگشتند رأى و عقيده آنها را پذيرفته و گفتند كه ديگر جنگ با اينان حرام است و الان بايد اين غائله خاتمه يابد و قرآن ميان دو طرف حكومت كند!
اشعث بن قيس مردى بود متلون و يكمرتبه پس از اسلام آوردن مرتد شده بود و در زمان خلافت ابوبكر مجددا اسلام آورد و از طرف عثمان نيز بحكومت آذربايجان منصوب شده بود،موقعيكه على عليه السلام بخلافت رسيد او نيز بظاهر بيعت نمود اما چون صلاحيت امارت نداشت على عليه السلام او را معزول فرمود از اينرو اشعث چندان دل خوشى از آنحضرت نداشت و شايد دنبال بهانه ميگشت كه بالاخره كار خودرا كرد و در آنموقع حساس ميان عساكر عراق نفاق و اغتشاش انداخت و تمام زحمات و رنج آنها را كه در مدت يكسال و نيم جنگ صفين متحمل شده بودند بهدر داد
اشعث چون مالك را در صف مقدم جبهه مشغول رزم ديد مردم را بضد جنگ فرا خواند و در مورد نتيجه وخيم برادر كشى و نفاق و همچنين فوائد اتفاق و اتحاد خطابهاى ايراد كرد و روحيه عساكر عراق را متزلزل گردانيد بطوريكه گروهى از هواخواهان اشعث شمشيرها را در غلاف گذاشته و فرياد زدند كه ما خواستار صلح هستيم!
ولى مالك اشتر گوشش بدين حرفها بدهكار نبود و كار خود را ميكرد،ميزد و ميكشت و راه سرا پرده معاويه را پيش گرفته بود،اشعث كه مالك را چنين ديد با لحن تهديد آميز بعلى عليه السلام گفت يا على مالك را احضار كن و بر اين غائله خاتمه بده!
على عليه السلام ناچار يزيد بن هانى را نزد مالك فرستاد و جريان امر را باطلاع او رسانيد،مالك گفت تو بچشم خود صحنه كار زار را ميبينى بعرض على عليه السلام برسان كه ساعتى بمن مهلت دهد تا معاويه را در حضورش حاضر سازم.
يزيد برگشت و گفت يا امير المؤمنين لشگر دشمن در حال هزيمت است و نسيم پيروزى بر پرچم مالك وزيدن گرفته است كسى قدرت مقابله در مقابل مالك ندارد و او در حال كشتار و تعقيب آنها است و ساعتى مهلت خواسته است كه معاويه را زنده و مغلول بحضورتان رساند.
اشعث چون اين سخن شنيد بانگ زد:يا على مالك را احضار كن تا برگردد والا ترا زنده نميبيند !
على عليه السلام فرمود مگر نديديد من يزيد را فرستادم؟آنگاه مجددا يزيد را پيش مالك فرستاد و موضوع مخالفت اشعث و همراهانش را باو خبر داد،مالك در حاليكه خشم و غضب اندامش را لرزان و مرتعش نموده بود دست از فتح و پيروزى كشيد و راه خدمت على عليه السلام پيش گرفت.
مالك چون خدمت آنحضرت رسيد اوضاع را ديگرگون ديد و بانگ زد اى گروه عراقيان چه شد كه شما يكمرتبه دست از جنگ برداشتيد و بر امام خود عاصىشديد در صورتيكه امروز پيروزى ما حتمى بود،اشعث گفت اى مالك دست از اين سخنان بردار با كسانى كه قرآن در دست دارند نميتوان جنگيد!
مالك گفت اى احمق يكسال است كه ما آنها را بقرآن دعوت ميكنيم اجابت نميكنند عمل امروزى آنان نيز جز فريب و نيرنگ عمرو عاص چيز ديگرى نيست و اگر مرا فرصت بدهيد همين امروز آنها را ببيعت وادار ميكنم.
اشعث گفت ما حاضر نيستيم كه بسوى آنان تيرى انداخته گردد و يا شمشيرى كشيده شود!
مالك گفت شما برويد و ما را آزاد بگذاريد تا كار آنان را يكسره كنيم،آنقوم منافق گفتند حاشا اين عمل جرم غير قابل عفو است و چنانچه شما را آزاد بگذاريم در ارتكاب اين جرم با شما شركت پيدا ميكنيم!
مالك بر آشفت و گفت اصلا شما را باينكارها چه كار،شما اراذل و اوباش م�%1فدار اشعث شده بودند
على (ع) با مظلوميت تمام دست از محاربه كشيد و بظاهر آتش جنگ را خاموش گردانيد و صحبت از صلح و حكميت بميان آمد زيرا جز اين چارهاى نبود و اكثريت قشون على عليه السلام طرفدار اشعث شده بودند
اشعث بن قيس گفت يا على اكنون كه هر دو طرف بحكميت قرآن راضى هستند اگر اجازه دهيد نزد معاويه روم و نظر او را درباره ترتيب اين كار جويا باشم.علىعليه السلام فرمود كار از دست من خارج شده و شما كه بميل و دلخواه خود عمل ميكنيد در اينصورت من در اينمورد دخالتى ندارم،اشعث نزد معاويه رفت و معاويه او را بانتخاب حكمين از دو طرف وادار كرد،اشعث مراجعت نمود و گفت شاميان را عقيده بر اينست كه از هر طرف يك نفر حكم تعيين و انتخاب شود تا مدتى در اين مورد مطالعه كنند و آنگاه حكمين بهرچه حكم كنند همه بر آن راضى باشند.
خود معاويه هم در اينمورد نامهاى بدين مضمون بحضرت امير عليه السلام فرستاد كه جنگ و خصومت در ميان ما بدرازا كشيد و هر يك از ما خود را بر حق دانسته و ديگرى را اطاعت نميكنيم و جمع كثيرى از مردم كشته شدند و من از اين ميترسم كه اين بلاى عظيم پس از اين نيز ادامه يابد و در موقف محشر جز من و تو كسى مسئول اين حوادث نخواهد بود و عقيده من اينست كه مخالفت از ميان برود و خون مسلمين بيش از اين ريخته نشود و راه صواب اينست كه دو حكم از اصحاب ما و شما انتخاب كنيم تا بطريق قرآن ميان ما داورى كنند!پس از خدا بترس و اگر اهل قرآنى بحكم قرآن راضى باش و السلام!
على عليه السلام نيز نامه معاويه را بدين مضمون پاسخ فرمود:اما بعد،بهترين چيزى كه انسان خود را بدان مشغول سازد كردار نيكو است كه موجب جلب محاسن و سبب دفع معايب است،و ستم و باطل دين و دنياى شخص را تباه گرداند و زبان بد انديش را گشاده دارد،اى معاويه از دنيا بر حذر باش و بدانكه دنيا ناپايدار است و هر چه از آن نصيب تو شود بهرهمند نخواهى گرديد و خوب ميدانى كه فرصت چيزى كه از دست رفت ديگر آنرا نتوانى باز يافت،و از آن روز بترس كه صاحب كردار نيكو محسود مردم واقع شود و آنكه زمام نفس بدست شيطان سپارد پشيمان گردد و خود را به نيرنگ و فريب دنيا آرامش ميدهد،اكنون مرا بحكم قرآن دعوت ميكنى و خود ميدانى كه تو از اهل قرآن نيستى و حكم قرآن را گردن نمىنهى و من دعوت ترا اجابت نميكنم ولى حكم قرآن را مىپذيرم و آنكس كه بحكم قرآن رضا ندهد از ورطه ضلالت بسلامت رهائى نيابد (27) .اهل عراق كه از مضمون و مفاد نامهها خبر يافتند شادمان شدند و اشعث مجددا نزد معاويه رفت و رضايت عراقىها را درباره تعيين حكم بمعاويه گفت و او نيز عمرو عاص را از جانب خود بحكميت انتخاب كرد،اشعث و همراهانش نيز كه اهل نفاق و شقاق بودند ابوموسى اشعرى را كه مردى ساده لوح و احمق بود براى اينكار انتخاب نمودند،چون اين خبر بعلى عليه السلام رسيد فرمود سبحان الله اين قوم منافق لا اقل اختيار تعيين حكم را نيز بمن نميدهند آنگاه فرمود حالا كه كار بدين مرحله رسيده است لا اقل درباره انتخاب حكم با من موافق باشيد كه براى اينكار عبد الله بن عباس و يا مالك اشتر انتخاب شود زيرا ابوموسى علاوه بر اينكه با من چندان ميانه خوبى ندارد اصولا مردى عوام و كودن است و با حيله گر و نيرنگ بازى مثل عمرو عاص ياراى صحبت نخواهد داشت.
اشعث و همراهانش گفتند:يا على عبد الله بن عباس پسر عموى تست و جز برضاى تو كارى نميكند مالك نيز متهم بقتل عثمان و سوداى لشگركشى در سر دارد و نايره اين جنگ را او مشتعل كرده است و چنين مرد رزمى نميتواند بطريق رفق و مدارا با عمرو عاص كنار بيايد ولى ابوموسى هم از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله است و هم براى اينكار مناسب است!
هر چه على عليه السلام اصرار فرمود سودى نبخشيد و عساكر عراق عليرغم رأى آنحضرت بميل و دلخواه خود ابوموسى را براى حكميت انتخاب كردند و صلحنامهاى نيز در تاريخ هفدهم صفر سال 38 هجرى بامضاى على عليه السلام و معاويه و شهود طرفين كه از فرماندهان سپاه عراق و شام بودند بدين مضمون نوشته شد كه:
حكمين تا ماه رمضان سال 38 هجرى (در حدود ششماه) موضوع اختلاف طرفين را با آيات قرآن كريم تطبيق و بهيچوجه حق تخلف از دستور الهى را نخواهند داشت.
اين دو نفر از طرف دولتهاى عراق و شام مصونيت سياسى دارند.
پس از پايان مدت مقرره در صورتيكه حكم حكمين بر اساس قرآن باشد عموم مردم آنرا حجت قاطع خواهند دانست و اگر بر خلاف حكم خدا رأى دهندمردم براى آندو مصونيتى قائل نشده و تسليم حكم آنها نخواهند بود.
اگر يكى از حكمين پيش از خاتمه مدت مقرره فوت نمايد دولت متبوعه او ديگرى را بجاى وى با همان شرايط قبلى تعيين و انتخاب خواهد نمود.
اگر حكمين در اينمدت نتوانند با هم كنار بيايند مجددا ميان عراق و شام جنگ خواهد شد .
البته شرايطى كه در مورد اين حكميت قيد شده بود بظاهر عادلانه بود اما مردم از يك مطلب غفلت داشتند و آن عدم صلاحيت ابوموسى در اين امر بود كه بارها على عليه السلام و مالك و ابن عباس و سايرين بدان اعتراض داشتند و از اول معلوم بود كه عمرو عاص ابوموسى را تحت تأثير سخنان و حيلههاى خود قرار خواهد داد و نتيجه اين حكميت را بنفع معاويه تمام خواهد نمود.
پس از عقد صلحنامه معاويه بشام رفت على عليه السلام نيز بكشته شدگان سپاه خود نماز خواند و پس از بخاك سپردن آنها در حاليكه اندوهناك و متأسف بود در اواخر صفر سال 38 بكوفه مراجعت فرمود.
اين جنگ از خونينترين جنگهاى داخلى عرب بود و عده مقتولين را تا 95 هزار نفر نوشتهاند و بنا بروايت صاحب ناسخ التواريخ عده كشته شدگان يكصد و ده هزار نفر بودند كه نود هزار نفر از لشگر شاميان مقتول و بيست هزار نفر نيز از عساكر عراق بدرجه شهادت نائل شده بودند